۲۱ تیر ۱۳۸۴

از پرنسیپها

شروود عزیز. آقا هر چقدر در فهم جستار خویشاندیشی، درایت به خرج داده بودی، در نتیجه گیری از آن و همچنین جستار « استاد جمالی »، به خطا رفته ای. ببین جانم. من یک تئوری و نظریه ای را مثلا در باره ی ساختمان سازی مطرح می کنم. تا زمانی که ساختمان، ساخته نشده باشد و ما نیز در آن، مسکن نکرده باشیم، نمی توانیم در باره ی نقایص و معایب آن، نظری نو بدهیم. ما هنوز که هنوز است در اجتماعمان، انسانهایی که بتوانند با مغز خود بیندیشند و ایده هایی فردی در زمینه های مختلف کشورداری و حقوق و قانون و آزادی و غیره ذالک داشته باشند، نداریم، آنگاه چگونه می توانیم از « نقد خویشاندیشی » سخن بگوییم؟. تازه بعد از هزاره ها و قرنها، « استاد جمالی » تلاش دارد که اساطیر ما را به نحوی فرمولبندی فکری کند، حال تا متفکّرانی بیایند و فرمولبندیهای او را در مفاهیم فلسفی بیندیشند و از مفاهیم فلسفی، سپس دیگر مسائل استنتاج شوند، راه طول و درازی در پیش می باشد. بنابر این، بحث من در باره ی خویشاندیشی، توقّف در نقطه ایست که جوینده گان خویشاندیش بایستی آن را به تن خویش پیدا کنند و از آن نقطه به جستجو رو آورند. اینکه می نویسی: « راه رسیدن به جواب را تکرار کند و این به معنای نفی تجربه است ». ، خطایی مضاعف می باشد؛ زیرا سمتگیری خویشاندیشی انسانهای متفکّر و ایده آفرین در این راستاست که تک، تک انسانها بتوانند به کمک فهم و شعور و نیروی تمییز و تشخیص و سرانجام خرد خود در معنای وسیعش به « پرنسیپها و اصلها و بُنمایه ها » اذعان کنند و آنها را آگاهانه بپذیرند و رعایت کنند . پذیرش و تائید پرنسیپها به معنای تائید و پذیرفتن و گردن نهادن به دیکتاتوری توهمی فراسوی فهم و شعور انسانها نیست؛ بکه کاملا برعکس. به رسمیت شناختن و محترم شمردن فردیت و شخصیّت و نیروی فهم دیگر انسانهاست. در نظر بگیر در پشت چراغ قرمز ایستادن من، به معنای پذیرش امریه و دیکتاتوری نیست؛ بلکه فهم و شعور من در زندگی مشترک اجتماعی، وجود ماشین و اتومبیل و راه و رعایت بخش خط کشی شده و غیره و ذالک را می پذیرد؛ زیرا ضرورت آن را فهمیده ام و دریافته ام. از این رو، زمانی حقّ عبور دارم که چراغ، سبز باشد. این مسئله با پرنسیپها سر و کار دارد؛ نه امریه ها و احکام اجباری و زورگویانه. مسئله ی دیگری که می گویی، موضعگیری در برابر پدیده ها، سرانجام به پارادکس می انجامد نیز ژرفنگری در موضوع نیست. مبحث شناخت و پدیده ها و واقعیّتها و غیره و ذالک را در وب سایتم حتما در باه اش می نویسم؛ زیرا مسئله ای پیچیده می باشد که نمی توان آن را در چند تا پاراگراف ساده بیان کرد. اساسا منطق، ابزاریست که امکانهای ما را مهیّا می کند و مدد می رساند از بهر اندیشیدن و رده بندی و روشن کردن سراسر آن چیزهایی که به نحوی ذهنیّت ما را می سازند. من بیش از این توضیح نمی دهم.

۲۰ تیر ۱۳۸۴

نقد خويشانديشي

بسيار خوب دوست گرامي؛ اين ماجرا - صرفنظر از شيريني آن - شايد دارد كمي به انحراف مي رود. آنچه كه من از مطلب پيشنهادي ات از آقاي « دكتر جمالي » برداشت كردم عمدتا مستنداتي از تاريخ ما بود براي تائيد همان چه كه پيشتر به عنوان خلاصه آمده. اجازه بده به مطالب آمده در آن نوشته كمي دير تر بپردازيم كه خود حديث مفصلي است. ولي در همين موضوع قبل سوالاتي به نظرم آمد كه روشن شدن اش مي تواند در درك بهتر مسئله موثر باشد:
در زمينه ي شناخت آنچه كه به نظر مي رسد روش پيشنهادي، رسيدن به يك "شناخت شخصي" با مشخصاتي كه قبلا گفته شد تعريف شده است كه با اين ترتيب رقم تنوع درك از يك پديده به تعداد نفوس زنده خواهد بود. البته اين مطلب كم و بيش واقعيت دارد و مي توان تنوع برداشت از يك موضوع خاص را تا حدودي شخصي قلمداد كرد كه البته در اصول و كليات معمولا با هم مشابه اند. ولي براي رسيدن به "واقعيت يك پديده" با ابزارهاي انديشيدن و آزمون و سنجشگري - كه هر كدام هم انحصاري و شخصي اند - خواه ناخواه هر فرد بايد راه رسيدن به جواب را تكرار كند و اين به معناي نفي تجربه است. به اين ترتيب هيچ تجربه اي به عنوان يك پله ترقي در نردبام معرفت محسوب نمي شود و فقط آنچه كه مستقيما قابل درك است پذيرفتني است. اگر به همين ترتيب پيش برويم بايد تاريخ را نيز انكار كنيم و ...
نكته ي ديگر در تنوع جواب ها اين است كه موضع گيري در برابر يك پديده همواره دستخوش پارادوكس مي شود، به اين معنا كه تنوع درك و نتيجه گيري از يك پديده باعث مي شود تا به يك اجماع منطقي براي موضع گيري دست نيابيم و اين مسئله بي عملي را شايع مي كند. و در صورتي كه قائل به يك نيروي قاهر براي اقدام باشيم؛ يعني پذيرفته ايم كه فرهنگ ديكتاتوري در جامعه رشد كند.
همان طور كه قبلا هم گفتم اين نظريات ناظر بر فرد است و تك تك افراد جامعه را هدف قرار داده است. در صورتي كه اين مفاهيم در رفتار و كردار افراد جريان يابد آيا مي توان باور داشت كه اين جمع به سمت هدفي مشخص در حركت باشد؟ موضوع رهبري و مديريت در اين ميان چگونه تعبير و تفسير مي شود؟ و نهايتا سازگاري تعريف دموكراسي به عنوان يك ضابطه ي اجتماعي با تعريف انسان خويشانديش چگونه تفسير مي شود؟

۱۲ تیر ۱۳۸۴

خصایل خویش اندیش

  1. آریای عزیز؛ مطالب ارزشمند ات را در آدرس هائی که داده بودی خواندم. برای درک کامل آن مطالب نیاز به تعمق و تفکر فراوانی است و می تواند برای رهروان این طریق راهگشا باشد. برای اینکه بتوانیم آنچه را که من برداشت کرده ام و آنچه را که تو می خواستی به آن اشاره کنی با هم مقایسه کنیم، من سعی می کنم خلاصه ای فهرست وار از مطالب ات بیاورم تا همه ی خوانندگان و از جمله خودم به بررسی و نقد آنها بنشینیم. در این راه تو نیز ما را یاری کن تا از کج فهمی ها فاصله بگیریم.
    اصطلاح "خویش اندیش" در مطالب ات به فردی گفته می شود که خودش و اندیشه اش را از انواع قید و بندهای فرهنگی، تاریخی، اجتماعی و ... رها کرده و پدیده ها را فارغ از هر گونه محدودیت های اضافی ناشی از عوامل برشمرده بررسی میکند. در عین حال دو عامل بنیانی آزادی و اندیشیدن را به عنوان پیش شرط های آمادگی بستر خویش اندیشی بر شمردی.
    نقد پدیده ها و تئوری ها و مهم تر از آن، نقد خویشتن و تفکرات خود برای جلوگیری از در افتادن به ورطه ی تکرار و جزم اندیشی برای یک راهرو خویش اندیش از مهم ترین اصول است (سنجشگری پویا).
    مسیر اصلی در خویش اندیشی همانا بدنبال بزرگی و سرفرازی خویش به عنوان یک انسان آزاده بودن است که فارغ از هر گونه تعلق و وابستگی های خارجی وجود دارد.
    در بررسی خویش اندیشانه ی پدیده ها صرفنظر از رها شدن از قید وبندهای تاریخی و فرهنگی و اجتماعی؛ ضرورت دارد که به پدیده با نگاهی بدون حب و بغض، و در نظری عمیق تر، فارغ از هر گونه احساسات موثر در قضاوت بررسی شود. این "شناخت خالص" بنیانی برای رسیدن به واقعیت پدیده ها خواهد بود.
    اندیشیدن؛ یک عمل کاملا فردی و شخصی است که در آن انسان اندیشنده به "خود زائی" دست می یابد که خود، موجب قلیان و بروز شخصیت ویژه ی فرد خویش اندیش می شود. از همین رهگذر او دست یافته های فکری خود را با دیگران مقایسه می کند و محک می زند.
    این شناخت بنا به ماهیت خود؛ کاملا شخصی بوده و هر فرد دیگری می تواند به نتایج دیگری در مورد یک پدیده ی یکسان برسد، لذا تعصب و پافشاری روی صحت دستاورد ها به عنوان تنها نتایج حقیقی محلی از اعراب ندارد. نگاه اندیشمندانه به نظرات دیگران و نقد و بررسی آنها به دور از هر گونه تعصب و حب و بغض، راهی است که به سر منزل مقصود - حقیقت یابی - رهنمون می شود. برخورد آراء و افکار است که در بطن خود حقیقت زا می زاید و رشد می دهد.
    آزمودن نیز به نوعی عملی فردی است و براساس آگاهی های فردی بنیان ریزی می شود. آزمون؛ در واقع راه رسیدن به جواب است که خصلتی ابداع گرانه و در نتیجه شخصی پیدا می کند. تجربیات مشابه گذشتگان در اصل سنگ محکی است که با آن هر فرد نتایج جستجو و آزمون خود را بررسی و نقد می کند. از این راه هر فرد منطق و دلایل وجود سنت ها و اعتقادات را در چالشی مستقل در می یابد.
    آنچه بیش از هر چیز برای انسان خویش اندیش از تاریخ آموزنده است نه حلاجّی و استنتاج مدون از پدیده ها، که سیر تطور و آزمون ها و خطاهائی است که جوینده را به نتیجه رسانده است. به عبارت درست تر روش حل کردن مسئله مطلوب است و نه جواب. خویش اندیش از این رهگذر به مبانی تفکر به آن پدیده می رسد که از خود جواب به مراتب مهم تر است (روش اندیشیدن).
    در سیر تطور این اندیشیدن ها و آزمودن هاست که خویش اندیش به باز شناخت دائمی خود می پردازد و در هر تفکر و تجربه، آگاهی های خود و در نتیجه فردیت و هویت خود را باز شناسی می کند. هم از این روست که لقمه هائی آماده چون ایدئولوژی و مذهب که تفسیر حاضر و آماده (جهان بینی های مختلف) از پدیده ها را به رهروان خود تقدیم - یا تزریق - می کنند، نمی توانند انسان هائی خویش اندیش و آزاد اندیش به جامعه هدیه کنند.
    و بالاخره انسان خویش اندیش نظریه ها و پدیده ها و جواب های جویندگان را به آنها مو به مو مرور می کند ولی در آن جواب ها و آن راه ها نمی ماند، بلکه هر کدام را به عنوان روشی در کنار روش های دیگر برای رسیدن به جواب ارزیابی می کند. تا جائی که حتی از نگاه خود نیز به پدیده ها در نمی گذرد و از آن هم برای رسیدن به نتیجه ای مطلوب تر عبور می کند. او همه چیز را از بنیان خراب می کند و دوباره می سازد و باز خراب می کند ... هیچ خانه ای مسکن آرامش خویش اندیش نیست!

۷ تیر ۱۳۸۴

وقتی که ما نمی دانیم خود کیستیم و چیستیم.

... اینکه چه شد که ما به این روز افتادیم و گره ی کور « روشنفکری ایرانی در معنای وسیعش » چیست و کجاست؟، مسئله ایه که قبل از هر چیز، علل آن را بایستی در خودمان جست – و – جو کنیم. ما وقتی صحبت از « اندیشیدن » می کنیم، بلافاصله از خودمان نمی پرسیم که اندیشیدن به چه معناست و فایده ی اندیشیدن چیست؟؛ بلکه تصوّر و بدتر از آن به خود تلقین می کنیم که « اندیشیدن :، یعنی محفوظاتی را از انبار ذهن خود بیرون کشیدن و معلّم و مدرّس دیگران شدن. روشنفکر ایرانی تا امروز از « اندیشیدن » فقط همین را می فهمد: حفظ کردن و دلّالی ایده ها و افکاری که خودش نیندیشیده و مدرّس کلکلکل کن تمام وقت. در برخوردگاه ما با نتایج تحوّلات فکری و اجتماعی باختر زمینیان، متاسّفانه ما متوجّه خودمان نشدیم که بتوانیم تکانی بخوریم و خود را باز یابیم. صرف نظر از حضور سیستمهای استبدادی و پیگرد دگراندیشان و ترور و کشتن و نابودی آثار آنها می توان اذعان داشت که روشنفکر ایرانی از « پرسشگری و کنکاویدن و ایده آفرینی و فکر فردی » می گریزد و دلباخته ی خرید چیزهای حاضر و آماده در سوپر مارکت فکری باختر زمینیان می باشه. ما تا نیاموزیم هنر اندیشیدن با مغز خود را؛ ولو خردلوار باشد و بسیار بطئی در واقعیّت ایرانزمین بیازمائیم و آن را دنبال کنیم، مطمئن باش که دگرگشت بنیانی در ذهنیّت و رفتار و گفتار و کردارهای ما مردم در کلّ، ایجاد نخواهد شد. استبدادورزی در تمام جوامع بشری بوده است و هنوز به فرمهای مختلف هست؛ ولی متفکّران هرگز گامی واپس ننشسته اند و نمی نشینند و برغم خطراتی که بود و هنوز هست ، تفکّرات و ایده های خود را عبارت بندی فکری کرده اند و همچنان می کنند و توانسته اند بر مردم سرزمینهای خودشان تاثیر گذار باشند. بدبختی ما ایرانیان اینست که روشنفکرمان، دلّال محبّت است و دست کمی از آخوندها نداره. برای اطّلاع بیشتر برو این مطالب مرا را نیز خوب بخون. ///

۶ تیر ۱۳۸۴

راه برون شد اين اره ي تاريخي!

آرياي عزيز؛ درك حضور دردناك اون اره ي فوق الذكر! گاه نمي گذارد افكارم را متمركز كنم! حال كه بحث را به اينجا كشاندي و مطلبي را از يكسال و اندي پيش به عنوان شاهد آورده اي - خصوصا در اين وانفساي انتخابات رياست جمهوري و حكايت هاي خودش - و معضل فرهنگي روشنفكران را به رخ مان كشيدي؛ تو مي گوئي ريشه ي اين معضل از كجا آب مي خورد؟ و در كجاي راه روشنفكران ما كه بايد چراغ راهنما براي توده ي مردم باشند، مسير را به اشتباه رفته اند؟ اينكه نمي توانيم به قول تو تفكر ساز باشيم و بيشتر مصرف كننده هستيم تا توليد كننده، در حالي كه چنين نبوده ايم از چه جائي در تاريخ مان آب مي خورد؟ و حال كه به نظر تو مشكل مشخص شده است، راه اصلاح آن چيست؟ چگونه بايد به جاي درگير شدن و مقاومت كردن در مقابل يك واقعيت؛ كه شايد خودش ريشه در يك يا چند معضل داشته باشد؛ به جامعه و مهم تر از آن به روشنفكران مان بگوئيم اين معضلات است كه بايد بررسي و راه حل يابي شوند و پديده ها - تو بگو واقعيات - فقط بايد بررسي و ريشه هاي آنها شناسائي شوند. شايد پديده ي همين رياست جمهوري جديد هم بتواند مثال خوبي براي روشن شدن موضوع باشد.
به هر حال من دنبال يك روش اجرائي هستم تا از شر اين اره ي تاريخي يه جوري خلاص شم.

۱ تیر ۱۳۸۴

اجتماع اقوام و دموكراسي

آرياي عزيز؛ آنچه كه گفتم واقعيات در جريان دهكده ي بزرگ جهاني است و هر روزه ما شاهد اين رخدادها هستيم و حدس مي زدم حتما اين ايده كه توسط قدرت مندان در جريان و اجرا است بايد ريشه هاي تئوريكي هم داشته باشد و بيشتر بدنبال استدلالات و دلايل آنها براي توجيه عمل شان بودم. بگذريم.
بگذار باز گرديم به جائي حوالي ابتداي بحث و شاخه اي ديگر را پي بگيريم. از مجموعه ي حرف هايت چنين برداشت كردم كه براي دست يابي به آن سيمرغ گسترده پر بيش از هر چيز نياز به بازگشت و شناخت كامل از فرهنگ و تاريخ و آداب و سنن اين مرز و بوم است. حال مي خواهم بگويم اين مملكت از جمله سرزمين هائي است كه از مجموعه ي اقوام كاملا متفاوت تشكيل شده است كه هر يك در فرهنگ و سنت، و در برخي موارد حتي در تاريخ متفاوت هستند. از طرفي دموكراسي نياز به محورها و اصولي دارد تا بتواند با تكيه بر آن؛ اصول موضوعه ي خود را براي اين شرايط خاص تدوين كند كه در عين اينكه محدوديتي را در آزادي هاي اجتماعي و فردي مقرر شده ايجاد نكند، بتواند به تمامي جامع و شامل كليه ي سلائق مختلف ناشي از همان اختلافات فرهنگي و تاريخي باشد. حال اين سوال پيش مي آيد كه چه شاخصه هائي در اين حالت مي تواند به عنوان اصول اساسي انتخاب يا تعريف شود؟ و يا چه چيزي در فرهنگ يا تاريخ ما مي تواند دستمايه ي خوبي براي گرد آوري حول يك محور اين اقوام گوناگون باشد؟

۲۸ خرداد ۱۳۸۴

از بهشت اجباری تا ناکجا آباد اختیاری

...... شروود عزیز. این مسئله ای که میگویی فرهنگ جهانی، تعریف شده است و ما ناچاریم که یا با آن همپا شویم یا محکوم به فنا هستیم، حرف مستدل و اندیشیده شده ای نیست؛ زیرا مسئله ی « تعریف »، بلافاصله این پرسش را مطرح می کند که چه کسانی آن را « تعریف » کرده اند و بر شالوده ی کدامین پرنسیپها و اصلها و سمتگیریها؟. مراوده و مناسبات فرهنگی و تجاری از کهنترین ایّام بر روی کره زمین، مابین کشورها وجود داشته است. این چیزی نیست که با ورود عناصری مثل: اینترنت و ماهواره و غیره و ذالک، یک دفعه متغیّر شود و همه چیز را در راستای « معرّفان » عبارت بندی و فرمولبندی کند. اینکه عده ای معتقدند که بایستی در آغاز؛ مناسبات اجتماعی را از طرق « نخبگانی یا سیستم کودتایی و امثالهم » تغییر داد تا بتوان به نتیجه ی مطلوب رسید، به نظر من، نیندیشدن ژرف در باره ی پیوندهای متقابل « فرد و اجتماع » می باشد. وقتی فرد، فرد ما هنوز تلاش نکرده ایم در گفتار و رفتار و اندیشیدن با خودمون، رو راست و رادمنش باشیم، چه کسانی می توانند ادّعا کنند که جمع مثلا صد نفری یا میلیونی ما خواهند توانست در مناسبات با یکدیگر، رادمنش و شریف و صادق رفتار کنند؟. جایی که تک، تک ما هنوز در منش و شخصیّت فردی خود، دمکرات منش و دمکرات رفتار نیستیم، چگونه می توان توقع داشت که در اجتماع، پدیده ای به نام « دمکراسی » وجود داشته باشد؟. می پرسم آیا آن طیف نخبگان می خواهند نقش دیکتاتور را ایفا کنند و همه چیز را به مردم، تلقین و تحمیل کنند یا اینکه بر آنند به مردم نشان دهند که پیش – شرطهای باهمزیستی و گردآمد اجتماعی به رعایت و ارجگزاری و مراقبت « چه پرنسیپها و اصلها و بُنمایه هایی » محتاج و ملزم می باشد؟. کدامیک؟. امریّه ای و اجباری بودن یا روشنگری و مختار و با تفکّر بودن؟. کدامیک؟. اگر قرار است که مرا به زور به « بهشت » ببرند، بایستی عرض کنم که ای دوست گرامی، من هرگز یک قدم برنخواهم برداشت؛ زیرا بایستی در آغاز بدانم آنجایی که نامش « بهشت » است، چی می باشد تا سپس خودم تصمیم بگیرم که آیا با پاهای خودم بروم یا نه؟. اصل، روشنگری و تفهیم آن ایده آلیست که مثلا « نخبگان و فرهیختگان و تحصیل کرده گان » یک ملّت مدّ نظر خود دارند؛ نه تحقیر و تمسخر فرهنگ و تاریخ ملّت خود برای شتاب دادن احمقانه و سرسام آور در شبیه دیگری شدن. نکته ای دیگر که همواره بایستی پیش چشم داشته باشی، اینست که « مقایسه » برای آنست که ما بتوانیم تفاوت خودمان را با دیگران، تمییز و تشخیص بدهیم و در راستای آن چیزیهای اقدام و رفتار کنیم که « می پسندیم یا نمی پسندیم ». حکومت و دمکراسی و امثالهم، مانند کفش می باشند. این نمیشه که من نیز مثلا همانند اسکیموها کفش بپوشم؛ زیرا شیک و گرم و مُد روز و جهانی می باشد. آن غذایی که به دهان عده ای ، خوش طعم و دلچسب می آید، دلیلی ندارد که صد در صد به معده و دل من نیز خوش نشیند. بنابر این، در مسئله ی « روان و تاریخ و فرهنگ » یک ملّت نمی توان معادلات علوم دقیقه را کشف و به کار بست. دانشهای فرهنگی، علوم دقیقه نیستند که در سراسر جهان، معیارها و نمادها و قراردادهای یکسانی داشته باشند. تاریخ، ریاضیات نیست عزیزم. اشتباه نکن. ما راه خودمان را با همان کفشهای نمدی در راستای بهتر و عالی تر و شیک تر پرورانیدن آنها سلانه سلانه برویم، خیلی خیلی بهتر از آنست که لباسها و کفشهای عاریتی به خود بیاویزیم و تمام عمرمون مقروض و بدهکار و محتاج و مقلّد دیگران بمانیم. ///

۲۶ خرداد ۱۳۸۴

دموکراسی اجرائی و تئوری

خب دوست من؛ از مطلب ات چنین نتیجه گرفتم که با روش های تزریقی هم به نتیجه نخواهیم رسید. می دانی، این راهکارها هر یک به نوبه ی خود به عنوان روش های «اقدام سریع» برای رسیدن به دموکراسی زود هنگام در جوامع مختلف، و بیشتر از همه در کشورهای شرقی و بلوک شرق؛ یا توسط حاکمان آن کشورها و یا توسط کشورهای خارجی اعمال شده و می شوند و همین امر موجب ایجاد سوال در ذهن من شد که شاید از نظر تئوری راهکارهایی برای رسیدن به مطلوب - ولو ناقص - وجود داشته باشد. و نتیجه گرفته ای که ادعای دموکراسی که روزانه در بوق و کرنای کشورهایی مثل آمریکا در مورد امثال ما دمیده می شود، چیزی بجز باز کردن یا یافتن راهی برای استثمار نیست. با این اوصاف حتی ندای «دهکده ی جهانی» هم می تواند به نوعی در همین راستای فریب و استثمار باشد، در حالی که اکنون کار به جائی رسیده است که خانه های این دهکده هر روز به هم نزدیک تر میشوند و در زندگی هم بیشتر دخالت می کنند. ایجاد اروپای واحد و ادغام همشهری های کشورهای مختلف اروپايی با تاریخ و فرهنگ مستقل و متفاوت؛ یا ماجرای سازمان تجارت جهانی و برداشتن تعرفه های گمرکی نیز میتواند از نتایج سحر همین نظریه ی استثماری باشد.
ولی شرایط به شکلی پیش می رود که اگر قرار است در جهان حرفی برای گفتن داشته باشیم باید به بسیاری از شرایط تعیین شده تن دهیم، و این به معنای قبول بسیاری از قوانین و اصلاح قوانین داخلی خودمان مطابق قوانین جهانی است که این چندان با شعار ایده آلی «... هر ملّتی محقّ و مجاز است که پروسه ی دمکراسی مختص اجتماع خودش را بدون هیچگونه زور و اجبار و ترس و تهدید ... طی کند ... » همخوانی ندارد. در معنای دیگر، ما ناچاریم خودمان را با قوانین و فرهنگ جهانی که برای ما و همه ی جهانیان تعریف شده تطبیق دهیم و گرنه منزوی خواهیم شد و محکوم به فنا. آیا تحمیل این موضوع با آن ایده ی «دموکراسی درون جوش» در تزاحم نیستند؟ و اگر هستند آیا راهکار و روشی را سراغ داری تا این هر دو موضوع لاجرم را در کنار هم داشته باشیم؟ می دانی، منظور نهائی من این است که حکایت این دموکراسی وارداتی تا حدودی دارد شبیه به آش کشک خاله می شود و حال که به هر حال به پایمان حساب شده چه کنیم که بچه ی نارس تحویل مان ندهند؟
ولی این که گفته ام نظرات تو ناظر بر فرد است به این معناست که در اینجا و مخصوصا در کیهانگشت بیشتر به شاخصه ها و معیارهایی که در فرد نامناسب هستند و باید تغییر کنند می پردازی؛ مثلا اخلاقیات یا روابط بین افراد. نه اینکه نظراتت شخصی هستند، که هر نظری به هر حال شخصی است، یعنی یک نفر است که این نظر را دارد از جانب خودش اعلام می کند. از آن مطلب هم نتیجه گرفته ام تو برای تغییر یک جامعه؛ تغییر نگاه و فرهنگ افراد را اولویت می دهی و مقدم بر تغییرات اجتماعی می دانی. آن وقت در مقابل نظر تو کسانی هستند که تغییرات اجتماعی را بر تغییرات فردی مقدم می دانند؛ یعنی کافیست مدیریت یک جمع را به شکلی در دست گیرند، آن وقت می توانند آن جامعه را به سمت و سوی هدفشان هدایت کنند، و بعد از آنکه جمع مورد نظر در راستای هدف به حرکت افتاد، آنگاه به مسائل آموزشی و فرهنگی در افراد می پردازند. از نگاه این گروه حتی کودتا می تواند راه و روشی برای رسیدن به دموکراسی تلقی شود. به اندازه ی کافی نمونه های مختلف برای شاهد هم وجود دارد که کشوری بدون اینکه آبستن دموکراسی خواهی باشد؛ او را از دروازه های تمدن با اردنگ به داخل فرستاده اند - و قبول دارم که این کار عوارضی دارد که باید در ترازوی قضاوت و صرفه قرار گیرند -. و برعکس؛ نمونه های آنچه که تو به دنبال آن هستی کمیاب تر هستند. آیا خودت در پنجاه یا صد سال گذشته کشورهائی را سراغ داری که بتواند نمونه خوبی برای دستیابی به آن سیمرغ گسترده پر باشد؟
راستی! چرا آن مطلب مفرح آخر نوشته ات را حذف کردی؟ من کم کم داشتم بساط کباب و چای و قلیان را آماده می کردم که بنشینیم و گپی از سر آسودگی با هم بزنیم دوست من!

بیراهه های جست - و - جو

... شروود عزیز. آقا من یه پیشنهاد دارم. اونم اینه که تو اول برو تمام اون مطالبی را که از من در وبسایت « فرهنگشهر » منتشر شده اند، دقیق و عمیق بخون. البته من امروز با بخشهایی از اون جستارهایم فاصله گرفته ام به دلیل تجربیات و تاملات و مطالعات وسیعتر و یافته های نو. بعدش برو و وبسایت « استاد منوچهر جمالی » را حتما تا آنجایی که در امکانت هست بخوان و سعی کن که چیزی بفهمی. دیگر اینکه مطالب مرا در وبسایتم حتما پیگیری کن. آرشیو وبلاگ جهانخانه، هنوز ویرایش تکمیلی نشده. به محض اتمام، آن را بر روی سایتم خواهم گذاشت؛ زیرا بسیاری مطالب نیز در آن دارم که شایان مطالعه می باشند. دیگه اینکه پیشنهاد می کنم، گفتگویمان را به صورت « پرسش و پاسخ » به پیش ببریم؛ زیرا بحث را بهتر می توان کنترل کرد و راحتر نیز می توان در باره ی مقولات بحث کرد. مثلا یک سئوال بنیانی طرح کن تا من به پاسخ آن، بکوشم. بعد برو سراغ سئوال بعدی و بعدی. مرسی عزیز. ///

۲۵ خرداد ۱۳۸۴

نه این و نه آن؛ بلکه طیف بینی پدیده ها

..... شروود عزیز. مسائلی که طرح کرده ای، هر کدومش به صدها صفحه توضیح و استدلال نیاز داره که بالطّبع وقت می بره و منم متاسفانه وقت کم دارم؛ و گرنه در نوشتن و استدلال آوردن، کم نمیارم. ببین دوست گرامی. وقتی میخوای پدیده ای را اساسی و بنیانی بازکاوی کنی، باید ششدانگ حواست را جمع کنی که فریب ظواهر و سطوح آن را نخوری. منظورم این نیس که سطوح، فاقد اعتبارند و نباید به وجود آنها اهمیّت داد. نه!. منظورم اینه که تا می توانی تلاش کن، هر معضلی را از ابعاد و چشم اندازها و حالتها و امکانها و چهره های مختلفش برانداز کن و بکاو و سپس به ادغام و ترکیب و زایش تصویری تقریبا مشابه آنچه ما می جوییم یا متصوّرش هستیم، دست پیدا کن. درست مثل، جستن قاتلی که هیچ عکسی از او نداریم؛ سوای توضیحاتی که شاهدین بر زبان می آورند و ما با قلم خود به مصوّر کردن چهره ی احتمالی او تلاش می کنیم. نوعی عکس تقریبا مشابه. مسئله ی دمکراسی در ایرانزمین و آن ایده ی سیمرغ گسترده پر را چیزی شبیه همین عکس احتمالی بدان. ما برانیم که چیزی را با کمک رایزنی و درکنار یکدیگر بکاوییم و بیافرینیم و بجوییم از بهر خشنودی و خوشزیستی و زندگی تقریبا کمتر دغدغه و هول و ولا داشتن در کنار یکدیگر. اون مسئله ی تکنیکالیزاسیون در معنای وسیعش از « تلفن همراه بگیر تا اینترنت و غیره و ذالک »، هیچ ربطی و تاثیری در آنچه ما برآنیم بجوییم و بیافرینیم ندارد؛ سوای عوارض کمکی و ممانعتی – اینکه چگونه و در راستای کدامین اهداف به کار ببریمشون. - مسئله ی زایش دمکراسی در کشوری مثل ما با کشورهایی بسان مثلا ترکیه، مقایسه پذیر نیست. آن دمکراسی تزریقی به زور و شتم سرم و تهدید و هیاهوهای ژورنالیسم جهانی از تلویزیون و ماهواره گرفته تا اینترنت و غیره از سوی کشورهای باختری و در راسشان، آمریکا، بیش از آنکه در راستای واقعیّت پذیری دمکراسی در معنای اصیل و گوهری آن در سراسر جهان باشد، در راستای پوشش و نقاب قرار دادن ایده ی دمکراسی برای غارت و برهوت سازی جهان و برده سازی انسان و تنزّل او در حدّ یک ماشین مصرفی و حیوان خواهنده می باشد. هیچ کجای جهان نمی توان دمکراسی را زورتپان کرد. حتّا اگر چنین چیزی امکان پذیر باشد، دیر یا زود با واکنشی ارتجاعی روبرو خواهد شد. نمونه اش را از تاریخ معاصر خودمان می آورم. در دوران شاه، روند مدرنیزاسیونسازی به تقلید غربی ؛ - نه ابتکاری و « نوزایی از بطن میراث فرهنگی – تاریخی » که منظور منه - و رواج ادا و اطوارهای فرنگی مآبی زیاد بود؛ ولی مسئله ای بنیانی و اساسی به نام « تفکّر و سنجشگری و نو زایی » هرگز حلّ نشده بود و در باره ی آن نیز، آشکارا بحث و گفت و شنود نمیشد. نتیجه چی شد؟. رساتر شدن روضه خوانی ملّاها که ناموس ملّت به باد رفت و از این خزعبلات و نیز رادیکال شدن جنبش چریکی و پارتیزانی و چپول بازیهایی که هنوز لجنش در اجتماع روشنفکری باقی مونده. حال بماند که در آن روند شبیه گردانی شاه مرحوم و این واویلا گویی ملّایان و اون ترق و توروق در کردن چپولا، هیچ چیزی نبود؛ سوای کشمکش سائقه ی قدرتخواهی سلطان و ملّا و موکّل پرولتاریای جهانی؛ نه ایرانی. بگذریم. وقتی که من از « متدها و روشها و انگیخته شدنها » سخن می گویم، منظورم این نیست که ما شبیه سازی کنیم؛ بلکه منظورم اینه که ما مثلا « مفهوم » را بایستی بگیریم و سعی کنیم همان مفهوم را از « تجربیات خودمان »، نتیجه گیری کنیم. به عبارت دقیقتر؛ ما برای ایجاد و گسترش « داد »، لزومی نداره که به افکار « کارل مارکس و صحابه اش و حواریونش » ایمان بیاوریم و مبلّغ و مروّج درجه یک، افکار آنها شویم. بلکه بایستی مغزه ی افکار مارکس را از « ایده ی داد در فرهنگ و تاریخ ملّت خودمان » استنتاج کنیم تا مثمر ثمر شود. انتقال و چسب – و وصله هیچگاه به ثمر نمی نشینه. این به آن می ماند که با آوردن ماکتهای بزرگ مثلا برج ایفل یا مجسمه ی آزادی و گذاشتن آنها در چهار راههای مختلف شهرها، ادّعا و اثبات کنیم که « برج ایفل و مجسمه ی آزادی » در هر نقطه ای از ایران وجود داره!. آیا چنین ادّعایی مسخره نیس؟. اشتباه برداشت نکن شروود جان. ما می توانیم بسیاری از آلات و ادوات مکانیکی و تکنیکی و ماشین آلات را از کشورهای مختلف وارد کنیم و حتّا استفاده کنیم؛ ولی در مسئله ی کشور داری و نوع دمکراسی خاصّ خودمون بایستی به تنهایی تصمیم بگیریم همه با هم در کنار یکدیگر؛ زیرا دمکراسی، معضل عاجل ماست. اینکه میگویی دیدگاه من فردیِه و اجتماعی نیست. نظریست بر خطا. علتش را میگم. اینکه من، به شخصه دارم در باره ی معضلی می اندیشم و در فکر یافتن راهکارها و ایده ها می باشم، حرفیست درست و کدام متفکّر و فیلسوفی را می شناسی که ایده ها و افکارش، منحصر به فرد نبوده باشند؟. بحث بر سر شخص من نیست – که شاید هیچکس چشم دیدنم را نیز نداشته باشه . چه سعادتی!. به به!- ؛ بلکه بحث بر سر آنست که افکار و ایده های من، از یک طرف، محصول کنکاویها و تاملات و خونخوردنهای شبانه روزی و تفکّر عمیق در باره ی مصیبتهای تاریخ و فرهنگ و مردم میهنم می باشن و از طرف دیگر، محصول و چکیده ی تجربیات و تاریخ و فرهنگ اجتماع و جهانی هستند که در آن، زاده و بزرگ و بالیده شده ام. از این رو، تفکّراتم رنگ و بوی شخصی دارند؛ ولی ابعادشان میهنی – جهانی – کیهانی می باشند. درست بسان بسیاری از متفکّران و فیلسوفان و تئوریسینهای دیگر سرزمینها. کیست که نداند، افکار مثلا « ایمانوئل کانت »، نه تنها آلمانی – اروپائی هستند؛ بلکه جهانی نیز می باشند. پس بحث نبایستی به شخص من به عنوان یک فرد کنکرت بازگردد؛ بلکه افکار من بایستی در بعدی میهنی – جهانی فهمیده شوند. ما امروزه در جهان و عصر ارتباطات، چیزی به نام « دیوار » نداریم؛ ولی حقوق بین الملل داریم و حقوق کشوری. جایی که مسئله، خانواده گی می باشه، دخالت بیگانگان به بهانه ی گسترش مثلا دمکراسی، توهین و تجاوز آشکار به « کرامت و شرافت من در مقام یک انسان » می باشد. هر ملّتی محقّ و مجاز است که پروسه ی دمکراسی مختص اجتماع خودش را بدون هیچگونه زور و اجبار و ترس و تهدید، نم نم طی کند و به آن دست یابد حتّا اگر دهه ها به طول انجامد. مطمئن و سالم رسیدن به مقصد، بهتر از مرده و جنازه به مقصد رسیدن می باشه. اگر بیگانگان به راستی در فکر کشورهایی امثال ما بودند و دلشان به حال دمکراسی می سوخت، مطمئن باش که آخوند جماعت، هیچوقت فرصت قصّابی ملّت را به دست نیز نمی آورد؛ چه رسد به آنکه برای دنیا، شاخه شونه نیز بکشه. اینا همه حرفه عزیزم که بیگانه دلش برا ما بسوزه و پستون به تنور بچسبونه. از این خبرا نیست. دمکراسی واراداتی و تعریفی نوع غربی، حکایت همون، گوزار از آب در اومدن عروس تعریفیه جانم. فعلا بسه. خسته شدم. //

خود انگیخته گی و دوپینگ با سرم

بسیار خوب دوست من، بحث ما حول موضوع دموکراسی و رویکرد تو برای رسیدن به دموکراسی دارد به نتایج خوبی می رسد. در این نوشته ات دو نکته ی دیگر را هم مطرح کرده ای که جالب توجه است، نکته ی اول در مورد دخالت های مستقیم و غیر مستقیم بیگانه در سیر دست یابی به دموکراسی در کشورهائی چون ما بود و این که این کار چه عواقبی را در بر خواهد داشت. من فکر می کنم در این مورد ممکن است ما به یک پارادوکس برسیم چرا که از یک سو وضعیت کنونی ارتباطات و دامن زدن کشورهای پیشرفته به استفاده از مظاهر رو به گسترش و تکامل ارتباطات کار را به جائی رسانده است که حتی در کنج خانه ی خودت هم تنها نیستی و ناخود آگاه تحت تاثیر آثار و عوارض این فناوری بی نظیر قرار داری و از سوی دیگر می خواهیم با اتکا به سنن و فرهنگ و پیشینه ی خودمان و بدون حضور مستقیم یا غیر مستقیم خارجی به دموکراسی خود جوش دست یابیم. پس چگونه می توان باور داشت که می شود بدون متاثر شدن از کشورهائی که به وضوح چندین دهه - چه در فناوری و ابزارهای آن و چه در فرهنگ استفاده از آن و چه در دست یابی به دموکراسی - از ما جلوتر هستند و تبلیغات بی امان خود را مخصوصا در مورد دموکراسی و محاسن آن (به تعبیر و نظر خودشان با کمی ادویه ی اضافه) روی ما متمرکز کرده اند، به یک دموکراسی برخاسته از دل فرهنگ، سنت و اعتقادات جامعه دل بست؟ کوتاه سخن چگونه می توان دست یابی به دموکراسی با طمانینه و آرام و خودجوش امیدوار بود در حالی که دائما و ناخواسته با سرم های مختلف در حال تزریق مفاهیم و مظاهر دموکراسی به شیوه های مختلف به مغز و ذهن ما هستند؟ و آیا می توان این دست تزریق ها را به قول خودت "روشها و متدها و انگیخته شدنها" قلمداد کرد؟
دومین مطلب اینکه من در نوشته هایت که تا کنون خوانده ام متوجه شدم که روش تو برای مواجهه با مسائل اجتماعی و فرهنگی از نگاه فردی است و نه اجتماعی، یعنی اصلاح و تغییر فرد را بر تنظیم و سازمان دهی جامعه مقدم می داری. این در حالی است که گروهی از صاحب نظران خلاف این موضوع را ارجحیت می دهند و معتقدند که یک جامعه ی سازمان داده شده می تواند افراد را نیز در جهت درست هدایت کند. با نوع نگاه دوم شاید چندان نیاز نباشد تا منتظر رسیدن میوه ی مفهوم دموکراسی در ذهن و جان افراد باشیم. کافی است تا سیستم و سازمان مناسب به همراه آموزش های متناوب و منظم با مدیریتی قوی را بر سر کار آوریم و در حالی که در یک جامعه ی دموکراتیک - از نظر سیستمی و کارکردی - با افراد غیر دموکراتیک هستیم؛ اندک اندک به سمت دموکراسی واقعی حرکت کنیم. در این سیستم گروه فرهیختگان هستند که برنامه سازی می کنند و مدیریت حرکت های اجتماعی را در دست دارند و آنها هستند که برای مردم هدف گذاری می کنند تا هنگامی که به اندازه ی کافی درک دموکراتیک پیدا کنند. با این روش فرصت های پیشرفت های اقتصادی و اجتماعی به دلیل مقاومت های نهادهای غیر دموکراتیک از میان نرفته است و توسعه ی اقتصادی و به تبع آن توسعه ی اجتماعی نیز حاصل شده است. متعاقب آن توسعه ی سیاسی هم که بیانگر آگاهی اجتماعی است حاصل خواهد شد. این روش اگرچه در معنا؛ دست یابی به یک دموکراسی سطحی را در کوتاه مدت در دسترس قرار می دهد، این مزیت را دارد که فرصت های پیشرفت و توسعه را در غیاب سایه ی دموکراسی روی سر جامعه نمی کشد. شاید بتوان مدل دموکراسی جنوب شرقی آسیا را به این روش نزدیک دانست و با این توجیه حتی یک شبه کودتا می تواند در جهت پیشرفت و توسعه باشد چه رسد به حمله ی نظامی آمریکا به حکومت مجنون و دیکتاتوری مثل عراق.
اشتباه نشود! بحث اصلی فراموش نشده است و همچنان به باور من درک مفهوم تحمل پذیری و همگان را خودی دانستن که به صورت خودجوش و برخاسته از تاریخ و فرهنگ بومی این مرز و بوم است پاسخ قطعی و نهائی به نا پایداری های جامعه است، ولی می خواهم در کنار آن خودم را مجاب کنم که هیچ راه دیگری بجز آنچه در بالا گفته شده نمی تواند نتیجه ی مطلوب را بدست دهد؛ و باور کنم تقریبا همه ی کشورهای در حال پیشرفت یا پیشرفته در جنوب شرقی آسیا و کشورهای شمالی و ترکیه که هیچکدام از این روش و به صورت بطئی به دموکراسی دست نیافته اند نمی توانند به یک رشد پایدار و یکنواخت در عرصه های مختلف خصوص فرهنگی برسند. تصور من لااقل این است که کمیت این کشورها در یک جائی لنگ است و می توان پیش بینی کرد که در آینده ای نزدیک یا دور به بحران خواهند رسید. این طور نیست؟

۲۴ خرداد ۱۳۸۴

گذر از وادیها و دوزخها

.... شروود عزیز. اجازه بده. نکته ای دیگر را قبل از ادامه ی بحث، تاکید کنم. هدفم از آوردن مثالها به این معنا نیس که ما و دیگران، اینهمانی داریم. نه!. منظور من از آوردن امثله ی متعدّد برای تفهیم و اندیشیدن ژرف در باره ی مقوله و معضل اجتماع خود ماست. نیک می دانی که من خودم مخالف سر سخت هرگونه شبیه گرایی می باشم. من ترجیح می دهم که به گوهر خویشباشی خودم وفادار بمانم و کورمال کورمال راهم را بپیمایم به جای آنکه عین دیگری شوم و بر شانه های دروغین حمل شوم. بگذار زایش دمکراسی را بنا به استنباطی که من از حرفهای تو دارم، اینطور فرمولبندی کنم که ما برای پدیدار کردن و زایش واقعیّت دمکراسی در میهنمان، آیا میتوانیم و مجازیم از ابزارهای تزریقی استفاده کنیم یا نه؟. اگر منظورت از « تزریق »؛ دخالت مستقیم و غیر مستقیم دیگران در سرنوشت ما باشد که باید عرض کنم، خیر!. هرگونه دخالتی؛ ولو خیرخواهانه و جنبه های مثبت نیز داشته باشد، بلافاصله در ذهنیّت و روحیه ی مردم، ایجاد حقارت و واکنشهای منفی می کند. پس بهتر است که ما خودمان به انتخاب و وام گرفتن ابزارهایی تلاش کنیم که می توان با کاربست آنها برای زایش دمکراسی در میهنمان ازشان کمک گرفت. به نظر من، ابزارهای تزریقی، همان « روشها و متدها و انگیخته شدنها » می باشه؛ نه انتقال مکانیکی حضور دیگران در سرنوشت ما. وقتی من نتوانم با همسایه ام گفت – و – گو کنم، چگونه دیگران خواهند توانست مرا با همسایه ام که قرار است قرنهای قرن در کنار یکدیگر بزییم، آشتی دهند و دوست کنند؟. حکایت مسائل ما، بحث حقوق بین المل نیست که بتوان رسیدگی به آنها را به دادگاهی بین الملی ارجاع داد. مسائل و فلاکتهای ما، زاییده ی مناسبات و تاریخ و فرهنگ و فراز و نشیبها و ادغام ملیّتها و مناسبات متعدد با دیگر سرزمینها از کهنترین ایّام تا امروز و در کلّ، تمام آن چیزی که رنگ و بویی از « ایرانیّت » دارد، می باشد. ما نیز به عنوان « ایرانی » در بستر تمام این مسائل و تاریخ، پروریده و بزرگ شده ایم. بنابر این با روشهای خشونت آمیز و کشتارها و خونریزیهای وحشتناک و شکنجه دادن و حبس و تبعید و پیگرد و محرومیّتهای حقوقی و امثالهم نمی توان هیچ سنگی را بر روی سنگ دیگر گذاشت. ما بیش از هر چیز بایستی « هنر مدارائی و نرمخویی و سخنوری » را بفهمیم و بدانیم و تلاش کنیم که مستدل و با برهانهای خردمندانه به سنجشگری دیدگاههای یکدیگر؛ ولو « نصّ الهی » باشند، با گشوده فکری همّت کنیم. پیش – شرطهای دمکراسی، پارلمانوار بودن مردم یک جامعه می باشه. – مهم نیست کجا مقیم باشند و چه اعتقاداتی داشته باشن - این نمیشه که ما « پارلمان » را مختص یه عدّه ای خاص و برگزیده بدانیم. نخیر جانم!. ملّت بایستی هنر « گفت – و – شنود و رایزنی » را بفهمد و به کار بندد تا مجلس انتخابی آنها، بازتاب دهنده ی پارلمانتاریسم باشد. اینکه ما امروزه درگیر یه معضل بسیار اعصاب خورد کن به نام « ولایت فقیه » هستیم، نباید ما را از « اندیشیدن ژرف » در باره ی اینکه « چی می خواهیم » غافل کنه؛ زیرا اصرار بر اینکه ما باید فعلا از شرّ این حکّام راحت شویم، بعدش می پردازیم به نوع حکومت و دولت و فلان و بمان. دقیقا خطریست که از همین الان بایستی در برابر آن ایستاد. اصل، گذر کردن ملّت ایران از « وادیها = حکومتهای مستبد و حکّام خونریز و معضلات و بحرانها و جنگها و امثالهم » می باشه؛ نه جایگزین کردن مستبدی به جای دیکتاتوری دیگر. هنر ما بایستی در این باشد که « رفتار و کردار و اندیشیدن دمکراتیک » را در وجود خودمان بپرورانیم تا هیچکس نتواند حتّا اگر به عالیترین و کلیدی ترین پستهای حکومتی رسید؛ اراده ی خودش را به ما ملّت، تحمیل و تلقین کند. ما هستیم که بایستی دمکرات باشیم تا بتوانیم، اقلیّت استبدادورز را در حلقه ی محاصره ی فکری و سنجشگری و کنترل خود بگذاریم؛ نه برعکس. فعلا تا همین جا بسه. ///

سيمرغ هاي دنياي نو

بگذار يك بار ديگر آنچه را كه نتيجه گرفتم دوره كنم، اين كار باعث مي شود افكارمان به هم نزديك تر، و يكسان سازي مفاهيم بكار برده شده واقعي تر شود.
اول اينكه - از نظر تو - دموكراسي در مفهوم و كليت در همه جا و همه ي فرهنگ ها يكسان است (همان ارزش ها و پرنسيب ها و اصول واحد) ولي در اجرا و عملياتي كردن است كه نيازمند درك تا مغز استخوان تاريخچه و فرهنگ آن مرز و بوم دارد.
دوم؛ به يك راه ميان بر يا استراتژي كوتاه مدت را براي رسيدن به دموكراسي اعتقادي نداري و معتقدي با درك "معضلات فرهنگي و اجتماعي و تاريخي" ما كه ريشه ي چند هزار ساله دارد مي شود اين راه را در زمان كمي كمتر - مثلا يك قرن - پيمود.
سوم؛ رسيدن به دموكراسي را با روش هاي قهري نمي پسندي و معتقدي بيش از هر چيز رغبت عمومي در رسيدن به آن است - با فرض درك درست از معناي دموكراسي در ذهن عام كه خود حديثي مفصل است - كه مي تواند ما را به هدف نزديك تر كند. اين امر نياز به حضور مديران و مهندسان ايدئولوژيك خبره و كار آزموده را در مهندسي عمليات گذار حياتي مي كند. پيش شرط وجود چنان افرادي خود به خود حضور مركزي است كه نماد واقعي و مسئولانه ي همه ي افكار و اراده هاي اجتماعي يا به كوتاه سخن آئينه ي تمام نماي جامعه با تمام عوارض تاريخي و فرهنگي و بومي آن باشد.
چهارم؛ مثال سيمرغ شايد گويا ترين مثال فرهنگي ما باشد كه بخوبي انتخاب و استفاده كرده اي. سيمرغ كه در واقع سي مرغ با سي شكل و شمايل و رنگ و بو و خاصيت مختلف هستند كه در يك هويت و هدف واحد متمركز شده اند؛ دقيقا بصورت يك تن واحد! و نتيجتا من آن اصطلاح "به چنگ آوردن سيمرغ" را درست استفاده نكرده ام، شايد بتوان بجاي آن مثلا "راهكارهاي گذار از سي - مرغ به سيمرغ" را بكار برد. در واقع ما خودمان هستيم كه بايد سيمرغ گونه شويم و همگان را چون تن واحد و براي يك هدف واحد در كنار هم تحمل و همراهي كنيم.
فكر مي كنم تا اينجا مطالب روشن شده باشد، با اين تفاسير شاهد حضور دموكراسي در ايران بودن شايد به عمر ما قد ندهد. از طرف ديگر روش هاي تزريقي و زايشي هم كه تا كنون كشورهاي قدرتمندي چون ايالات متحده بكار برده اند بايد نتايج مناسبي نداشته باشد، چه فشارها و و جو سازي هائي كه تا بيست سال پيش در حق شوروي سابق اعمال مي كرد و چه تحريم ها و حملات نظامي كه به كشورهاي افغانستان و عراق و ايران روا داشته نمي تواند - آن طور كه خودش و همراهانش مدعي هستند - در جهت رسيدن به دموكراسي مفيد باشند و چه بسا به تعويق هم بياندازند. ولي آيا مقايسه كردن يك كشور قرن بيست و يكمي با كشورهائي چون انگلستان و فرانسه قرن پانزدهم مي تواند مقايسه ي مناسبي براي شرايط حصول به مقدمات دموكراسي باشد در حالي كه ابزارها و امكانات خصوصا ارتباطي كه در بستر سازي مناسب موثرند تكاملي غير قابل مقايسه داشته اند؟ در عين حال در مدت اين چند قرن گذشته چه بسا حركت هاي خونبار و شكست نهضت هاي مردمي كه در كارنامه ي هردو كشور ثبت شده و مي توانسته اند در زمان رسيدن به نتيجه موثر باشند. در يك كلام اگر چه بستر فرهنگي و فكري لازم در كشورهائي مثل ايران به طور كامل ايجاد نشده است ولي آيا ممكن نيست از طريق روش هاي تزريقي لااقل از تاخير بيشتر آن جلوگيري كرد؟ به هر حال حكومت هائي مثل عراق يا شرايط نامناسبي مثل وضعيت افغانستان قبل از حمله ي نظامي، عوامل بازدارنده ي بسياري براي بستر سازي فرهنگي و علمي دموكراسي داشته اند.

۲۳ خرداد ۱۳۸۴

از هنر آبستن شدن و زایش دمکراسی

... شروود عزیز. در باره این مسئله ای که نوشته ای ، باید عرض کنم که مسئله ی « کثرت در وحدت و بر عکس » از مقولاتیست که بسیار مهم می باشد. فراموش نکن بحث از دمکراسی، « انتقال ظواهر و مناسک صوری » آن نیست که از جامعه ای به جامعه ی دیگر، فرق می کنه؛ بلکه بیش از هر چیز دیگر، « محتویات آن » مدّ نظر می باشه که در همه جا یکسان می باشه و « ارزشها و پرنسیپها و اصلهای واحدی » را تضمین و تامین می کنه. نکته ای که بایستی پیش چشم داشته باشی، اینه که اجتماع ما، تاریخ تقریبا هفت هزار ساله داره و دارای روان و ذهنیتی بسیار پیچیده و بغرنجزاست. ما همانند جوامعی مثل آمریکا، جوان نیستیم که یک شبه، ره صد ساله را برویم. حتّا همین دمکراسیهای نیم بند باختر زمینی نیز، دارای پشتوانه ی فکری و فلسفی دو هزار ساله می باشند تا توانسته به شکل امروزی در آیند. آن راهی را که اروپائیان در عرض مثلا هشت الی پانزده قرن، سپری کردن، ما بایستی بتوانیم در عرض یک قرن بپیمائیم به شرطی که « صورت مسئله = چیستی معضلات ما » را در آغاز، بفهمیم. راههای میانبر، هیچگاه درمانگر معضلات ما نبوده اند. چنان راههایی به آن می ماند که ما بخواهیم برای « دریانوری » فقط در فکر این باشیم قایقهای تخته ای بسازیم و متوقع نیز باشیم که ما را به مقصد برسانن؛ آنهم در دریایی که طوفانی شدنش را هیچکس، پیشاپیش نمی داند. شبانه روز، غذاهای حاضری خوردن؛ ما را آشپز نخواهد کرد جانم. فرض کنیم وضعیّت فعلی اجتماع ما و نظام حاکم بر آن، چیزی شبیه خانه های « خشت و کلنگی » باشه. ما برای ساختن خانه ای نو نبایستی به ویران کردن آن بیغوله ای رو آوریم که مردممان در آن بیتوته می کنند؛ ولو بسیار داغون نیز باشه. ما اگر به راستی مهندس و مبتکر و دلسوز و آفرینشگر و مسئول و اهل کشور داری می باشیم، آنگاه باید شعور ساختن « خانه ای نو را = گردآمد تمام گرایشهای سیاسی برای همعزمی و همفکری و همآزمایی » به عیان در فکر و پراکتیک اجتماعی به محک بزنیم؛ آنهم با آب و خاک سرزمین خودمان ( = فرهنگ ایرانی ) تا مردم خود به خود بدون هیچ شورش و به راه انداختن انقلابات خونین به ترک آن خانه ی خشت و کلنگی خود روآورند. با شعارهای تو خالی از فراسوی مرزهای میهن و وعده و وعیدهای رنگین از داخل مرزها از سوی حاکمان بی فرّ، ما به هیچ کجا نخواهیم رسید؛ سوای چرخش شتر مآب خود به دور فلاکتهای ایرانزمین.
مسئله ی دیگری را که نباید از یاد ببری، اینست که « سیمرغ = واقعیّت پذیری ایده ی دمکراسی » در جایی نیست که ما بخواهیم آن را به چنگ آوریم یا تسخیرش کنیم؛ بلکه « سیمرغ »، روند پدیدار شدن همگرائی ماست از بهر آفریدن « باهمستانمان ». دمکراسی، پدیده ای ، زایشی می باشه؛ نه مونتاژی. ما برای پدیدار شدن « سیمرغ = دمکراسی » مجبوریم که از وادیهای ( = موانع و مشکلات اجتماعی و سنّتی و فکری و عقیدتی و اقتصادی و ایدئولوژیکی و امثالهم ) بسیار زیادی عبور کنیم و در تلاش برای زایش دمکراسی در میهنمان، دوراندیش و مسئول باشیم. زایش دمکراسی را نمی توان با شعله ور کردن و به غلیان آوردن آب آرزوها و آرمانها و خواستهای مردم و انداختن « چای نپتون وارداتی روشنفکران اخته و سترون و مطیع و دنباله رو بیگانگان » در اجتماع ایرانزمین پدیدار کرد. ما بیش از همه نیاز به « باهماندیشی و باهمازمایی و همدردی و گشوده فکری داریم بدون ستیز و خصومت و آزردن و کشتن و ریختن خون همدیگر. » ////

استراتژي هاي به چنگ آوردن سيمرغ

جمله ي آخرت مرا بياد "وحدت در عين كثرت" انداخت كه خود، مجموعه را ناچار به توقع حداقلي از مطالبلتش مي كند؛ بگذريم. از مطلب ات دو نكته را گرفتم: اول اينكه انحصار طلبي ها و عدم روحيه همدلي و همكاري مانع اصلي يا يكي از موانع اصلي پرداختن به دموكراسي است كه - به نظر تو - گريبان جامعه را گرفته است و باعث مي شود تا نتوان به تعريف درستي از دموكراسي مختص اين جامعه با هويت و فرهنگ تاريخي خاص خودش دست يافت. معناي اين حرف هم همان است كه خودت اول گفته اي؛ اينكه ما چه هستيم و به تعبيري بستر فرهنگي و هويت تاريخي ما چه چيزي را طلب مي كند، و احتمالا بعد از آن بايد از خودمان بپرسيم كه با اين بستر و هويت، ما چه بايد باشيم و چه نبايد باشيم، يا چه مي توانيم باشيم و چه نباشيم؟ اين امر به گونه اي به يك نگاه مجرد به جامعه بدون داشتن پيش شرط هاي مختلف تئوري هاي فلسفي و اجتماعي نياز دارد كه فارغ از بايدها و نبايدهاي ايدئولوزيك و مذهبي به موضوعي به نام جامعه ي ايراني نگاه كند. و آن وقت شايد به تعريفي ويژه از دموگراسي خاص اين مملكت دست يابد.در واقع قسمت دوم موضوع نوشته ي تو به اين موضوع باز مي گشت و از اين رهگذر به معناي "داد و ستد فرهنگي" رسيده اي.
آنچه مطرح كرده اي راهكار بنيادي ساخت دموكراسي شخصي براي مملكتي مثل ايران است و بي شك جوابگو خواهد بود، اما اين مهم به نظر مي رسد به تامين بسترهاي فراواني نياز دارد كه برخي از آنها حتي به تغيير در نگاه و رفتار و درك جامعه از موضوعات مختلف باز مي گردد و لاجرم پروسه اي طولاني را طلب مي كند. چيزي كه كم و بيش مي شد از نوشته هايت در كيهانگشت هم نتيجه گرفت. آنجا در واقع بيشتر به عوارضي مي پردازي كه نبايد باشند و احتمالا حضور نقيض آنها اگر واجب نباشد، مستحب هست. ولي معمولا براي رسيدن به هدف، ضمن استفاده از استراتژي هاي بلند مدت و بنيادي، از راهكارهاي ميان مدت و كوتاه مدت نيز در جهت كاهش مقاومت ها و سرعت بخشيدن به روند رسيدن به هدف در كنار اجراي پروژه ي اصلي استفاده مي شود. اگر برداشت من در مورد زمان بر بودن اين پروژه درست باشد و اگر با روش هاي جنبي ميان مدت و كوتاه مدت هم موافق باشي؛ مي توانيم به هر دو زمينه بپردازيم.

از ایده ی دمکراسی تا یافتن سیمرغ گسترده پر

.... شروود عزیز. اجازه بده قبل از اینکه بحثم را شروع کنم، نکته ای را تذکر دهم. بسیاری از انسانها در مقاطع اضطراری به دام هیجانات و شور و حالهایی می افتند که هیچ ربطی به تفکّر و ریشه یابی مسائل ندارند و راه نیز به جایی نمی برند. ما قبل از اینکه بخواهیم در باره ی « انتخابات و نوع حکومت و ایده ی دمکراسی و امثالهم » سخنی بگوییم، نیک است در این باره بیندیشیم که « خود ما چه هستیم و در جستجوی چه چیزی می باشیم ». این به معنای انحراف از بحث نیست؛ بلکه دقیقا رویکرد من به « داغ بودن و کلید یابی حلّ معضل » می باشه که نم نم به مطرح کردن شیوه های برونرفتن از کلاف سر در گم فلاکتهای هزاره ای اجتماع ایرانی رو می آورم. فقط خواهش می کنم، گامزنیهای مرا در بازشکافی مقوله و طرح استدلالهایم، خوب در مدّ نظر داشته باش که بتوانی سئوالات خودت را نیز دقیق و مستدل طرح کنی. بیا از این جا شروع کنیم که ما ملّت بدون هیچ تبعیض و استثنائی در آرزوی چیزی هستیم به نام مثلا « دمکراسی ». خب!. اگر همین نام را که برخاسته از زبان یونانی می باشه و سپس در طول تاریخ مسائل اجتماعی و فکری در سرزمینهای باختری، کاربرد خاصّ خودش را بر شالوده ی ویژه گیهای فرهنگی هر ملّتی، تا امروز به محک زده است و همچنان در حال ویرایشگری و تکمیلاتی می باشه. آنگاه با این پرسش روبرو می شویم که « ایده ی دمکراسی » را چگونه می توان از ژرفای فرهنگ ملّت ایران زایاند و پرورانید و فراگسترانید؟. فرض کن، ایده ی دمکراسی در فرهنگ ما، همان « یافتن سیمرغ در منطق الطّیر عطّار نیشابوری » باشد. یعنی چی؟. این بدین معناست که ما از قبل، چیزی را نداریم که بخواهیم از گوشه ی انباری یا پستوئی بیرون بیاوریمش و به مدد آن، به علاج بدبختیهای اجتماعی بپردازیم. همچنین نمی توان آن را از کشوری خارجی یا بانک بین المللی به وام گرفت. خیر اینطور نیست!. « دمکراسی » را بایستی جست – و – جو کرد. آنهم به کمک و همیاری یکدیگر. فرض کن تمام گرایشهای سیاسی – چه درونمرزی چه برونمرزی – نماد همان پرنده گانی باشند که « عطّار » از آنها نام می برد و بایستی برای یافتن « سیمرغ = ایده ی دمکراسی » رایزنی و هماندیشی و همآزمایی و همعزمی کنند. مشکل اکنون کجاست؟. مشکل اینه که عدم گردآمد تمام « گرایشها = پرنده گان » به زایش دمکراسی نیز نخواهد انجامید؛ زیرا « ایده ی دمکراسی = سیمرغ »، مجموعه ی گردآمد موزائیک گرایشهاست که امکان پدیدار شدن دارد؛ نه تک پاره سنگ بودن و تکروی آنها از بهر تسخیر قدرت. از این رو، ریشه ی دوام فلاکتهای سرزمین ما و فقر فکری حکومتگران و مدّعیان خسروانی بر سرزمین ایران در اینست که هر گرایش سیاسی، خودش را کلّ آن چیزی می داند که هنوز کنکاویده و آزموده و یافته نشده است. یعنی همه بدون استثناء، در صدد تحمیل و تلقین اراده ی خود به مردم و تسخیر دستگاههای قدرتورزی و سرکوب برای حاکمیّت و استقرار گروه و همعقیدتیهای خود هستند.
پیش – شرط و زهدانی که قرار است از درون آن، « ایده ی دمکراسی = سیمرغ »، زائیده شود، همان فرهنگ ایرانی در معنای وسیع و گسترده ی آن می باشد. تمام گرایشهای سیاسی بایستی از ژرفای چنین فرهنگی برخاسته باشند تا بتوانند برای یافتن و واقعیت پذیری « سیمرغ = ایده ی دمکراسی » با یکدیگر همکاری و همآزمائی و همفکری کنند. ما نمی توانیم ایده ی دمکراسی را از بطن فرهنگ و اساطیر یونان و باختر زمینیان بزایانیم؛ زیرا بیگانگی بسیاری از تجربیات آنها با تجربیات ما، به دگرسان بودن هویت ما با آنها مربوط می باشد؛ نه به « پرنسیپ انسان بودن ما و آنها که هیچ تفاوتی با یکدیگر نداریم ». اصل، متفاوت بودن تجربیات و نگرشها و آرمانها و ایده آلها و آرزوها می باشه، نه « انسان در معنای کنکرت و فوزیولوژیکی اش ». مسئله ای دیگر را که نبایستی از آن غافل بود، اینه که با آویزون شدن به آرا و ایده ها و نظرات متفکّران و فیلسوفان بیگانه و متابعت کردن از آنها نمی توان هرگز به زایش دمکراسی در ایرانزمین رسید. ما بایستی قبل از هر چیز، آرمان خودمان را از « ایده ی دمکراسی = سیمرغ » در مفاهیم فکری تئوریزه کنیم تا بتوانیم سپس از یک طرف به انگیخته شدن و سنجشگری آرا متفکّران بیگانه بپردازیم و از طرف دیگر به انگیزاندن آنها در بازگستری و بازاندیشی ایده ی دمکراسی در سرزمینهایشان مدد متقابل برسانیم. اینست معنای اصیل داد و ستد فرهنگی. نه اینکه ما ابدالدّهر تابع و مطیع و پاسیو و نشخوار کن ذهنیّات و تئوریهای آنها بمانیم. خواندن مثلا آثار « کارل مارکس » و تلاش برای فهمیدن مسائل فکری او از اهّم واجبات و ضروریات می باشد؛ ولی برده و تابع و دنباله رو و مبلّغ افکار « مارکس و امثالهم » بودن، نهایت حماقت و بدبختی روشنفکران یک ملّت در معنای عام می باشه. ما بایستی یاد بگیریم که راه خودمان را بیافرینیم و در کنار مردم خود بمانیم و به زایش آن چیزی همّت کنیم که محصول اندیشه ها و تاریخ باهمزیستی و دردهای عمیقیست که در گذرگاه زمان و هزاره ها فراز و نشیب، تا مغز استخوانمان تجربه کرده ایم. « باهمستان » ما ایرانیان در جائیست که همه با هم در یافتن « سیمرغ = ایده ی دمکراسی » در کنار یکدیگر بایستیم و بجوئیم و بیندیشیم و بسازیم بدون داشتن وحدت کلمه. /// فعلا تا همین جا بسه. ///

۲۲ خرداد ۱۳۸۴

مسيرهاي رسيدن به دموكراسي

با توجه به شرايط فعلي اجازه مي خواهم در قدم اول براي اين هفته به موضوع جاري، يعني انتخابات و راه هاي پيش رو بپردازم و از يك سوال اساسي كه هم اينك در جامعه بصورت يك تب داغ مطرح است شروع كنم:
تا آنجا كه به نظر من مي رسد مجموعه مخالفين شرايط موجود بر اساس راهكاري كه براي گذار از شرايط موجود به دموكراسي - يا حداقل شرايط دموكراتيك تر - به سه دسته ي كلي تقسيم مي شوند؛ گروه اول مجموعه اي هستند كه هنوز به گذار مسالمت آميز - و مسلما طولاني - از شرايط حال با راهكارهاي دموكراتيك و آرام معتقدند و بر اين اساس نظر به فتح سنگرهاي حكومتي از طريق راي مردم يا چانه زني دارند. اين گروه لاجرم به شركت در انتخابات - به هر شكل آن - و آراي مردم فكر مي كند. گروه دوم نيز به گذاري نسبتا آرام - بدون خون ريزي و تخريب - با راهكارهاي اعتراضي و مردمي معتقد است و نگاه خود را روي بسيج و حركت هاي اعتراضي مردمي - تظاهرات و اعتراض و تحصن و ... - متمركز كرده است و اميد به نفوذ به درون لايه هاي حكومتي و "اصلاحات از بالا" را باطل مي شمرند. اما گروه سوم كه اصولا اصلاحات را در شرايط كنوني جواب مناسبي نمي داند و معتقد به حركت توده اي مردم و انقلاب و نهايتا پايه ريزي مجدد تشكيلاتي نو بر اساس سيستم هاي دموكراتيك است. واضح است كه گروه هاي دوم و سوم سياست تحريم انتخابات را در پيش خواهند گرفت ...
حال با توجه به آنچه در بالا گفته شده آيا اولا راهكار و روش ديگري را براي اين گذار مي توان متصور بود يا نه؟ و ثانيا در شرايط كنوني كدام مدل مي تواند بهتر جواب گو باشد؟ احتمالا دو پارامتر هزينه و زمان مي تواند بيشترين تاثير را در انتخاب روش داشته باشد.

۲۱ خرداد ۱۳۸۴

آغازی بعد از آغاز

گویا آریای گرامی زودتر از آنچه فکر می کردم شروع کرده است؛ چه بهتر که این اشتیاق وجود دارد و همین راه را هموارتر می کند!
اگر اجازه می دهی بحث را از مقدمات آغاز کنیم. فکر می کنم قبل از هر چیز به یک آشنائی اولیه - تا آنجا که مقتضیات این جهان مجاز اجازه می دهد - نیاز داشته باشیم. پس با اجازه مقدمه ای کوتاه را شروع کنیم و بعد به موضوعات اصلی تر برسیم...
من باید اول دلیل خودم را از چنین کاری بگویم که ناخودآگاه بر می گردد به شرایط کنونی جامعه و خود آریا که با نقطه نظرهای ش در وبلاگش با نام کیهانگشت و سایت کیهانگشت متاثر مطالبی است که در چند وبلاگ خوانده است و در واقع نوعی نقادی مطالب آنهاست. این بود مختصر مطالبی که من از نویسنده ی وبلاگ کیهانگشت یافته ام، حال اگر آریای عزیز خودش مایل باشد که اطلاعات بیشتری از خودش را در اختیار من و خوانندگان بگذارد؛ اختیار با خودش.
و اما بعد به نظر می رسد نیاز به چارچوب و قواعدی داریم تا بتوانیم با تاسی از آن به نتایج ملموس تری برسیم. من سعی می کنم تعدادی را نام ببرم و خوشحال می شوم که تو هم نظرت را بگوئی و هم آن را تکمیل کنی:
اول: ساده نویسی را برای درک بهتر من و خوانندگان به عنوان یک " رسم حسنه " قرار دهیم و بپذیریم که فقط در صورت ضرورت و اجبار از آن عدول کنیم.
دوم: در شرایط فعلی تمرکز خود را روی مسائل روز قرار دهیم و از آنجا به بررسی نگاه و نظرت در باره ایران و پیش نیازهای مورد نظرت در دستیابی به دموکراسی خواهیم پرداخت.
سوم: شرایط افزایش تعداد اعضا به صورت توافقی خواهد بود.
چهارم: مطالب و نکات ضروری خارج از بحث به نحوی معین شوند.
پنجم: انتخاب عنوان برای سوال یا جواب ضروری نیست ولی وجود آن می تواند کمک به درک کلی مطلب داشته باشد.
بسیار خوب دوست من، این چیزهائی بود که به نظر من رسید و اگر شما هم آن را حک و اصلاح کنی چه بهتر!

از سرچشمه های رودخانه

یادداشتهایی از وبلاگ « جهانخانه »:
... ادعاي تملك هر حقيقتي را داشتن، نه تنها امتياز و برتري نيست، بلكه نشانگر فقر و برهوت روان و مغز سترون ماست. انساني شايسته ي ارجگزاري است كه در جستجوي حقيقت و راستي باشد. در تلاش و سختكوشي براي جهاني زيباتر و دادگزارتر و سرشار از مهر بودن. از اين رو، باز ماندن به هر چيزي كه تكرار آن بر تهوع و آزردن روح جوينده ي انسانها بيانجامد، زندگي را آنقدر تلخ و ناگوار مي كند كه مدعيان مالكيت حقيقت نيز در چشيدن تلخي آن، گريزگاهي نخواهند يافت. حتا خدا و دين و پيغمبر و بهشت و جهنم را بايد نو به نو جست و جو كرد تا بتوان از گنديدگي و متعفن شدن خدايان و مذاهب و رسولان و بهشتها و جهنمهاي كهن كاست. حكومتهايي كه فقط اعتقادات خود را با كاربست خشن ترين خشونتها و خونريزيها و فريبكاريها، آخرين و نهائي ترين نظام مي دانند، به اميد و آرزو و ايده آل و آينده ي نسلها، خطرناكترين آسيبها را مي رسانند. انسان، موجوديست كه گوهرش دم به دم در حال جويندگي و آزمايندگي و فرا روندگيست. مسئوليت كشور داري نمي تواند معنائي ديگر داشته باشد سواي همپائي و همخواني با چنين گوهري كه آتشفشاني مي باشد و آزاد از هر قيد و بنديست
.... قرنهاست كه اقتدارگرايان و سلاطين بي لياقت از ما، انسانهايي بار آورده اند كه دروغ و ريا و خودنمائي و تكبر و بي پرنسيپي را اخلاق ستوده ي مناسبات اجتماعي خود مي دانيم. ما ايده آل راستمنش بودن را از بهر زرنگيهاي رندانه ي خود مي خواهيم تا بتوانيم همدست با حاكمين بي لياقت و زندگي آزار بر حقارتها و كمبودهاي خود سرپوش بگذاريم. ما در روابط با همنوعان خود به صدها فرم و حالت، رفتار مي كنيم و مراقب هستيم كه در صدها نبش رنگارنگ، حرفهاي خودمان را بر زبان برانيم، مبادا كه از منافع و سودطلبيها و امتيازها و خودمحور بينيهايمان، خردلي كاسته شود. ما قرنهاست كه < ايران و ايراني بودن را > گم كرده ايم و از بازيافتن آن شرمنده ايم، زيرا ديدن وجود خود در آيينه ي آنچه بوده ايم، به اندازه اي باعث شرم و آزرم ما مي شود كه شكيبيدن اينهمه خباثتهاي روزانه در برابر آن احساس شرم و آزرم، هيچ است. قرنهاست كه احساس شرم و آزرم در ما ايرانيان، رنگ باخته است. به همين سبب است كه آرمانهاي خود را گم كرده ايم و با آنچه بر ما حادث مي شود، فقط كنار مي آييم بدون آنكه در چند و چونش، لم و بمي بكنيم.
.... فلسفه ي تاريخ، از يك طرف، انديشيدن در باره ي زايش اساطير نو مي باشد و از طرف ديگر، بازشكافي و باز انديشي مايه هاي فكري اساطير كهن در زباني نو مي باشد. متفكري كه نتواند اين معضل را در عصر خود دريابد و بفهمد از تحليل و رويارويي و گلاويزي با مسائل مردم خود در دوران خويش عاجز خواهد بود
.... براي آنكه بتوان ايده ها و فرهنگها و افكار و نگرشها و جهانبينيها و مذاهب و فلسفه ها را در يكديگر آميخت و چيزي نو از ادغام آنها آفريد، بايستي هنر پيوند زدن را دانست. ولي روشنفكران ما به طور كلي در هنر پيوند زدن همواره ناتوان بوده اند و به جاي پيوند زني به گره زدن مشغول بوده اند و هنوز نيز هستند. فرهنگي كه در پيوستن به فرهنگي ديگر با گره دوام آورد، كم كم در وجود مردم، عقده ايجاد مي كند. گره زني همانا عقده سازي مي باشد و هر گونه عقده اي خواه ناخواه، انسانها را بدانسو ترغيب مي كند كه به گشايش عقده هاي دروني خود رو آورند، زيرا از گره خوردن به چيزي بيگانه، احساس اكراه و حقارت دارند. نيروهاي ارتجاعي و عقب مانده در جوامعي كه به عقده هاي فرهنگي دچار شده اند، همواره به عنوان < گره گشا > پا به عرصه ي مبارزات اجتماعي مي گذارند. مردم نيز در فضاي تبليغاتي گره گشايان تصور مي كند كه مي تواند به يكباره از تمام مسائل و گره هاي خود آزاد شود. ولي اينطور نيست. براي پيوند زدن بايستي شعوري فراتر از ترجمه كردن و اقتباس و تفسير و مقايسه و نق زنيهاي سطحي داشت. ايده ي < مدرنيته > در ايرانزمين از همان آغاز رويداد مشروطه، محكوم به شكست بود، زيرا بيشينه شمار روشنفكران ايراني هنر پيوند زني ( باز آفريني و باز زائي ايده هاي گوناگون بشري از بنمايه هاي فرهنگ مردم خود ) را نمي دانستند و هنوز نيز نمي دانند.

۱۹ خرداد ۱۳۸۴

گفتگو با آریا

اینجا را طبق صحبتی که با دوست عزیزم آریا داشتم به گفتگوئی در مورد مسائل اجتماعی و سیاسی جامعه اختصاص می دهیم و فکر می کنم از این رهگذر بتوانیم به نتایجی در مورد شرایط فعلی ایران - لااقل از نظر یک نفر اهل فن - و پیش بینی آینده ای که در انتظار کشور است برسیم. با شناخت اندکی که از آریای عزیز در وبلاگش دارم و اطلاعاتی که جسته و گریخته از او بدستم رسیده مرا مجاب کرد که نظرات او می تواند کمک خوبی باشد به شناخت بهتر شرایط فعلی. در مورد آینده نیز ببینیم تا بعد چه خواهد شد.

۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۴

رئیس جمهور و انتخاب ها

نکته: با توجه به اینکه بیماری مزمن پرشین بلاگ که هر از چند گاهی بروز می کند به نظر می رسد مجددا گریبان گیر مان شده، ادامه ی مطلب نوشته شده در پرشین بلاگ را اینجا می آورم.
بعد از اتمام زمان ثبت نام و انصراف میر حسین موسوی؛ که می توانست به لشگر متفرق چپ سر و سامانی بدهد؛ از شرکت در انتخابات و فقدان نشان از فردی که بتواند رغبت و اشتیاق مردم را به حضور در انتخاب رئیس جمهور بیشتر کند، تنها گزینه ی موجود برای ادامه ی بقاء حکومت فعلی، می توانست فردی سیاسی و شناخته شده در عرصه ی جهانی باشد که امکان ایجاد و ادامه ی دیالوگ با کشورهای اروپائی و چه بسا آمریکا را داشته باشد. اگر چه پیش بینی ها حکایت از شرکت پنجاه درصدی و حتی کمتر را در این انتخابات می دهد، ولی فکر می کنم برای ماموریتی که این رئیس جمهور با مشخصات جدید انتخاب - بلکه انتصاب - می شود، هر دو طرف نیاز چندانی به نگاه به صندوق های رای ندارند. این یکی آمده است که قضیه را با یکی دو امتیاز کمتر به نفع کشورش ختم به خیر کند! با این فرض و با نگاه مجدد به دانه درشت های موجود، فکر می کنم هیچکس بجز هاشمی رفسنجانی نگاه ها را به خود جلب نکند.
حضور مجدد هاشمی رفسنجانی به عرصه عملیات اجرائی صرفنظر از همه ی تردید ها و دودلی ها ی خود و دیگر کاندیداها، این حسن را دارد که صف بندی کاندیداها و تشکیلات طرفداران شان را پررنگ تر و موقعیت موازنه سیاسی را برای رئیس جمهور آینده روشن تر می کند. اینک همه ی کاندیداها می دانند با حضور و یا کنار کشیدن خود چه اشاره هائی به او به عنوان سیاستمدار کهنه کار می دهند. لاریجانی و طیف طرفدار او - موتلفه و راست سنتی - در یک اعلام نظر مشخص از همراهی با رفسنجانی و خالی کردن عرصه ی انتخابات به نفع او سر باز زدند. این نشان از سرسختی این گروه در از دست ندادن قدرت دارد. آنها آمده اند تا اولا شکست های پیاپی شان را در تقسیم قدرت با راست میانه - آبادگران - جبران کنند و قدم به قدم رقیب تازه به دوران رسیده را از میدان بدر کنند و ثانیا حساب های پیشین خود را با شخص هاشمی رفسنجانی به عنوان فردی که در هشت سال دوران زمامداریش آنها را از اریکه قدرت اجرائی به پائین کشید، تصفیه کنند. با این فرض، حضور نماینده ی این جناح می تواند نشان از تجدید قوای آنها برای حضور در مصاف جدید باشد. حضور سردار سابق قالیباف هم اگر چه در نبود مهره ای چون هاشمی دارای توجیه بود و می توانست آراء قابل ملاحظه ای را از آن خود کند ولی اینک به وجود او به عنوان رئیس جمهور چندان نیازی نیست و شاید او را بزودی در هیات یک وزیر مجددا ملاقات کنیم، چرا که او و طیف نظامی طرفدارانش می توانند در دولت آینده مفید باشند. در کنار این سردار نباید از دکتر محسن رضائی، سپاهی سابق نیز غافل شد. او نیز در جمع نظامیان آن اندازه نفوذ دارد که بتواند بخشی از آراء قالیباف را با خود قسمت کند. برد مجموعه نظامیان در دوره ی دوم ریاست جمهوری خاتمی با حضور دریادار شمخانی در انتخابات تا حدودی معین شد و اگر چه تمایل به حضور نظامیان در بین مردم افزایش یافته است ولی باور نمی کنم در شرایط حاضر حتی فردی مثل محسن رضائی که سال ها در مدرسه ی اصلی ترین ارگان تصمیم گیرنده حکومتی تلمذ کرده است نیز بتواند از این آزمون به سلامت بدر آید. شهردار محترم فعلی هم که خوب می داند توسط یک جمع دموکراتیک برای ریاست شهرداری انتخاب نشده است، توجیه قابل قبولی برای ماندن در جمع هزار نفری کاندیداها ندارد، چرا که همان گروه که او را برای سمت فعلی اش انتخاب کرده اند، اینک رقیب قدرتمند تری را حمایت می کنند. او شاید دنبال بهانه ای برای فرار از شهرداری باشد.
برخورد جناح چپ به انتخابات اما جای تامل بیشتری دارد، در دوازده نفر شاخص در کاندیداها، از جناح چپ دو نفر - کروبی و دکتر معین - نماینده ی دو نگرش مشخص در حکومت و چهار نفر از گرایش های جنبی تر وجود دارد. مهر علیزاده را اگر کنار بگذاریم، اکبر اعلمی با برخوردهای تندش در مجلس با خودی و غیر خودی، از پرونده چندان با ثباتی برای در دست گرفتن قدرت برخوردار نیست و در نگاه عموم هم نتوانسته است وجهه ی موجهی را کسب کند. اینکه آیا او می تواند نمایندگی جناحی از جناح های چپ را بر عهده داشته باشد، من اطلاعی ندارم. ابراهیم اصغر زاده زمانی نمایندگی طیفی از دانشجویان را بر عهده داشت و با همان پشتوانه به شورای شهر تهران راه یافت، ولی اینک با دو دستگی در دفتر تحکیم وحدت و عدم انسجام کافی در جمع دانشجویان؛ که متاسفانه هنوز هم به عنوان یک ضربه ی بزرگ و کاری بر روند دموکراسی و نقطه ی ضعف ریاست جمهوری خاتمی از آن یاد می شود؛ به یک عنصر رادیکال در جناح چپ مبدل شده است که سازگاری با نظرها و تصمیمات آنها ندارد و خود نیز در زمان حضورش در شورای شهر کار قابل ارائه و دفاعی از خود به نمایش نگذاشته است. دکتر یزدی با بیش از بیست سال کنار گذاشته شدن از سیاست، آمده است تا دوباره نام نهضت آزادی، که روزگاری سهم عمده ی بار گذار از سلطنت به جمهوری اسلامی را برعهده داشته است، را زنده کند و از این طریق مجددا به عالم سیاست باز گردد. اگر چه بعید به نظر می رسد که شورای نگهبان از این لقمه ی چرب بسادگی بگذرد و نماینده این نهضت بتواند از سرند ریز دانه ی تعیین صلاحیت به سلامت بدر رود، ولی حتی با فرض دریافت مجوز شرکت در رقابت هم با توجه به اینکه عملکرد و رفتار این گروه برای نسل جدید ناشناخته است، احتمال جذب رای کافی، چندان به واقعیت های موجود انطباق ندارد. این آزمون را - با فرض تائید صلاحیت نماینده ی نهضت آزادی - شاید بهتر است نوعی تخمین یا تعیین برد محبوبیت این گروه در جامعه تلقی کنیم و ببینیم با چه شعارها و حرف های تازه ای به میدان وارد خواهند شد.
و اما کروبی و معین در شرایط حاضر بجز اینکه با حضور خود آراء همدیگر را بشکنند، کار دیگری نمی کنند. چرا که به نظر من سهم کروبی و معین از آراء بیش از همه به رای دهندگان سنتی چپ باز می گردد. اگر در جناح راست گروهی هستند که همواره بصورت سنتی پای صندوق های رای حاضر می شوند، این جناح هم از وجود چنین افرادی بی بهره نیست. این گروه اولین بار حضور خود را در مجلس سوم با ورود مجمع روحانیون مبارز به صحنه ی رقابت به نمایش گذاشت و از آن پس نیز در انتخابات مختلف کم و بیش خود نمائی کرد تا مجلس ششم که در کنار همان نسل سومی ها با اکثریت قاطع نمایندگان خود را به مجلس فرستادند. برای یافتن یک تخمین از تعداد آنها در تهران می توان به تعداد آرایی که کروبی و محتشمی، عناصر اصلی مجمع روحانیون، در آن انتخابات کسب کردند اشاره کرد. اگر روشی وجود می داشت تا بتوان ضریب نفوذ آرای نسل سوم را از آرای این دو نفر محاسبه و کسر گردد، شاید به رقم واقعی تری دست می یافتیم. به هر حال کروبی در این میدان خود را آزموده است و حتما برآورد و توجیهی برای شرکت خود پس از قرار گرفتن در پنج نفر آخر انتخابات مجلس ششم دارد، ولی بعید می دانم معین و همراهانش به جمع بندی مناسبی برای شرکت در انتخابات رسیده باشند. آنها احتمالا بیش از هر چیز به دانشجویان و وجهه ی خوبی که معین در فاجعه ی تیرماه سال هفتاد و هشت در بین دانشجویان کسب کرد تکیه کرده اند. ولی آیا برد آن عملکرد آن مقدار بوده است که پس از سال ها حتی همان جمع را برای ریختن رای به پای صندوق ها بکشاند یا وقایع و حوادث مکرر بعدی اثر آن را چنان کمرنگ کرده است که میل طرفداران سابق را نیز به بی میلی کشانده است؟. به هر حال آنچه مسلم است حضور هر دو طیف از یک طرف نتیجه را به تقسیم آرا خواهد کشانید و از سوی دیگر حکایت از فقدان یک تصمیم گیری مشخص را به رخ می کشد. رفتار این جناح با وجود شش کاندید از طیف های مختلف بیش از هر چیز مثل حرکت پیکره ی بدون سری است که اعضایش به هر سو در حرکت اند. فکر می کنم تا رسیدن به احزابی واقعاً دموکراتیک راهی دراز در پیش داریم ... بگذریم.
در جمع بندی کلی در بین این کاندیداها، بعید به نظر می رسد فردی بجز رفسنجانی بر اریکه قدرت تکیه بزند. هم او؛ در فقدان فردی با شرایط مناسب برای کسب آراء مردمی؛ بهترین گزینه موجود برای چاره اندیشی خروج از بن بست بین المللی موجود است و از پشتوانه ی سیاسی کافی برای مقبولیت یافتن میان حریفان خارجی علیرغم پشتوانه ی کافی مردمی برخوردار است. او که قبلا هم ثابت کرده است به عنوان وزنه ی تعادلی بین جناحین عمل می کند، اینک وظیفه ی جلوگیری از یک دست شدن ارکان قدرت را نیز ناخود آگاه بر عهده گرفته است و باید ببینیم در این بازی نقش خود را چگونه رقم می زند. در این میان شاید نیروی فعال و جوان نیز با مجالی که می یابد به باز یافت خود بپردازد و بجایی برسد که مصمم شود تا جای خالی یک نهاد به واقع مردمی را به نحو احسن پر کند.
راستی، در این آخر کار بیایید یک نگاه به گوشه ی دیگر هم بیاندازیم! پست حساسی که بزودی خالی خواهد شد و تصمیمات آن می تواند در باز کردن دست رئیس جمهور برای اجرای مقاصدش بسیار موثر باشد. جائی که اگر کمی با خاتمی همراهی می کرد شاید وضعیت از آنچه اکنون به یک بن بست مبدل شده است، کمی بهتر می شد. مجمع تشخیص مصلحت نظام اینک باید به فکر انتخاب یک رئیس تازه باشد و با توجه به ترکیب فعلی اعضاء این مجمع، چندان امیدی به همراهی با رئیس سابق خود حتی نمی رود.

۵ اردیبهشت ۱۳۸۴

نقد نظريه شبح "و اما چرا كارگران؟"

مقدمه ي كوتاه: اين مطلب را مي خواستم در صفحه ي نظرات شبح بنويسم كه ...خب خودتان قبول داريد امكان نداشت.! ولي از آنجا كه موضوع مورد بحث شبح قابل بحث و گسترش بود تصميم گرفتم آن را با كمي دستكاري بصورت عمومي تري مقابل نگاه و نقد دوستان قرار بدهم تا در اين ميان خودم هم بهره از نظراتشان ببرم.
... آنچه كه در دوران ماركس و تئوري اش نوشته شده و در دوران خودش خيلي هم پيشرو بوده اكنون خيلي كاربردي نيست. مثلا اينك همه اهل فن مي دانند اگر چه دستان پر توان كارگر مستقيما با محصول يا كالا در تماس است، ولي عناصر ديگري هم در توليد يك كالا نقش اساسي ايفا مي كنند كه آن زمان چندان بهائي به آن داده نمي شد و بيچاره ماركس هم نمي توانست در آن زمينه نظري داشته باشد. من به دو مورد آن اشاره مي كنم تا شايد ذهن شما و خوانندگان را به دنياي نوين توليد جلب كنم.
آنچه كه تئوري ماركس را تاريخ مصرف دار كرد و مهلت اش را سپري! اولين آن مبحث كنترل كيفيت بود كه كالا را به "كالاي ارزشي" (نه از نوع ايراني آن!!) تبديل كرد و در واقع همان بهاي كالا را كه ماركس مستقيما با ارزش كار كارگر - با همان محاسبات و معادلاتي كه در كتاب سرمايه اش آورده است - متناسب مي دانست با يك فاكتور كيفيت تغيير داد. به اين معنا كه در بازار رقابتي دو محصول همسان ولي با دو بها متفاوت ايجاد شد كه در اينجا كيفيت محصول و نه فقط ارزش افزوده ناشي از كار كارگران نرخ را تعيين مي كرد. اين پارامتر از آن بابت كه نقش كار يدي در آن كمرنگ بود و بيشتر به مسائل نظري و تئوري هاي توليد چشم داشت، ديگر آن تناسبات ماركسي روي آن نمي توانست اعمال شود. چنين شد كه جهان صنعتي رو به دقت در كيفيت محصول آوردند و آمريكا و سوئيس و آلمان سرآمد شدند و بسياري از كشورها كه به تئوري هاي نو مسلح نشدند تبديل به كشورهاي عقب مانده شدند. اين پيشرفت محصول عمليات فكري و تئوريزه كردن توليد بود و در آن نقش كارگر با مفهوم ماركسي و كلاسيك آن بسيار اندك بود. اگر چه اين مبحث جاي بحث بسيار دارد و در حال حاضر نظريه هاي مربوط به آن پيشرفت چشمگيري كرده است ولي ما ناچاريم از آن در گذريم و به مورد دوم بپردازيم.
مورد دوم كه حتي كمتر از مورد اول نقش كارگر در آن ديده مي شود موضوع "مديريت" به مثابه يك علم، يك هنر و يك استعداد ذاتي است. اين يكي تاريخ تولدش به دهه هاي اول و دوم قرن بيستم بر مي گردد و در همين مدت آنچنان پيشرفتي كرده است كه دانشگاه هاي تخصصي، مجلات و روزنامه هاي ويژه و خيل كتاب هاي تئوريك آن ويترين كتب فروشي و روزنامه فروشي هاي تمام جهان را انباشته كرده است و اكنون به عنوان يكي از اصلي ترين شروط بقاء شركت ها در بازار تنگ رقابت شده است. همان كه ناگهان نام سوني را در كنار شركت هاي با پشتوانه اي چون جنرال موتورز و فورد قرار مي دهد و اتفاقا برخلاف پيش بيني ماركس شرايط زندگي و دستمزدي كارگران آنها هم به وضوح بهتر شده و آن از خود بيگانه گي كه در قرن نوزدهم در حال وقوع بود و پيش بيني هاي ماركس را محقق مي كرد با پر رنگ تر شدن نقش همين پارامتر كم كم نقش خودش را از دست داد چرا كه اينك همه به سود دهي شركت دل بسته اند و با اجراي مشاركت كليه كارگران و كارمندان در سود و زيان شركت توسط روش هاي محاسباتي و انگيزشي، همگي تلاش مي كنند تا به هر شكل ممكن چرخ سازمان بچرخد.
اين تئوري و تئوري ماركس هردو در ذهن زيبا هستند و هردو در زمان اجرا به مشكلات متعددي برخورده اند كه ناچارا تغييرات زيادي را متحمل شدند. ماركسيسم به بن بست تئوريك در مورد روش امريكائي حقوق و دستمزد و نظريه مديريت بحران هاي اقتصادي كه بعدا سرتاسر دنياي سرمايه داري را فرا گرفت، دچار شد و پيش بيني هايش در مورد انقلاب پرولتاريا - كه عملا و در معناي واقعي آن فقط در چند كشور شوروي، چين (با اصلاحات اساسي و تاكيد كامل بر نقش كشاورزان) و كوبا به وقوع پيوست و ديگر سرزمين هاي تحت پوشش داس و چكش به روش تزريقي به نظام سوسياليستي تن دادند - در انگلستان با حزب كارگر بسيار بزرگ و متحدش و بحران سرمايه در آمريكا كه بايد به بن بست اجتماعي مي رسيد نتيجه اي در بر نداشت، لذا به نظريه امپرياليسم لنين تن داد تا بتواند خودش را با شرايط اجتماعي و اقتصادي دهه هاي سوم قرن و جنگ جهاني دوم وفق دهد و دوام بياورد تا فرو پاشي و استحاله ي يكي يكي سنگرهاي سوسيالسم كه شاهدش بوديم. ولي از سوي ديگر سرمايه داري هم از امقلاب صنعتي و نظريه ي افزايش توليد به هر قيمت و با نگاه به نظريه ماركس شروع به تغييراتي اساسي در فلسفه خود داد و براي بهتر شدن كميت و كيفيت كالا شروع به توليد انبوه تئوري هاي اقتصادي و اجتماعي كرد تا در مقابل اين نظريه جديد ماركس استقامت كند. اولا براي جلوگيري از استثمار بي مهار كارگران و تحت فشارها و اعتصابات كارگري ناچار به تعريف استاندارد شرايط كار و دستمزد شد و ثانيا براي ترغيب جامعه كارگري به توليد بيشتر، آنها را در سود محصول شريك كرد تا آنجا كه اكنون بسياري از تئوري هاي مديريتي روي تشويق آني و همزمان پرسنل مفيد متمركز شده اند. اينك سلاح كارگران ناراضي براي اعتصاب و تعطيلي كارخانه كه بود و نبودش در حال آنها بجز در يك حقوق ثابت چندان فرقي نمي كرد عملا از آنها گرفته شده بود. مجوز تاسيس اتحاديه هاي كارگري كه كم كم بصورت جهاني آن نيز ايجاد شد تحفه ي ديگري بود كه سرمايه داري از سوسياليسم وام گرفت و از آن به خوبي استفاده كرد، آنچه كه در كشورهاي سوسياليستس تقريبا ممنوع يا فرمايشي بود! اين دو موضوع عاملي شد تا مقابله ي خصمانه ي كارگر و كارفرما به مناظره تبديل شود و توليد - كه شرط اصلي سرمايه داري بود - به بهانه هاي مختلف تعطيل نشود. حال نماينده ي كارگران در تصميم گيري هاي كارخانه و شركت دخيل شده اند. با بيمه هاي اجتماعي مختلف و سنديكاهائي براي حمايت از كارگر تشكيل شد هم عدم امنيت شغلي تا حدودي مرتفع شد.
ولي مديريت كه پشتوانه اصلي آن مباحث نظري و حتي فلسفي بوده و هست بعد از جنگ جهاني دوم خصوصا با مسئوليتي جديد وارد عرصه ي رقابت شد. او اين وظيفه را داشت تا با بهينه سازي سازمان و جلوگيري از اتلاف هزينه ها از طريق بالابردن راندمان توسط ايجاد شرايط مناسب كار قيمت تمام شده محصول را به حداقل برساند تا در بازار رقابت حرفي براي گفتن وجود داشته باشد. اين كار تا آنجا پيش رفت كه تسهيلات اضافه براي كارگران تدارك ديده شد تا آنها با سهولت بيشتري به كار با دقت كافي بپردازند. يعني در واقع براي داشتن محصول بهتر ناچار شدند امكانات رفاهي و ترغيبي كارگران و كارمندان را افزايش دهند. اين موضوع حتي در ايران قبل از انقلاب مشاهده مي شد كه كارگران و كارمندان ايران ناسيونال و شركت نفت كه به نوعي تحت كنترل شركت هاي اينگليسي بودند از مزاياي خوبي برخوردار بودند كه ديگران فاقد آنها بودند. اين ها از طليعه هاي مديريت نوين سرمايه داري بود كه ناچار شد به كارگران و كارمندان - به عنوان يك طبقه بسيار بزرگ و رو به رشد با سطح سواد و علمي بالاتر از كارگران - بها بدهد و در جهت رفاه آنها قدم بردارد. و باز هم مديريت نوين بود كه با ارضاء خواسته ها و نيازهاي كارگران و كارمندان توانست از شورش ها و انقلابات كارگري جلوگيري كند و در واقع پاتكي به تئوري ماركس بزند. اكنون علاوه بر استاندارد شدن شرايط كار و روش كار (انواع گواهينامه هاي گروه ايزو 9000)، مديريت نيز استاندارد شده است (اگر اشتباه نكنم ايزو 21000) و حالا اين كشورهاي سرمايه داري هستند كه به امثال كشورهاي ما ديكته مي كنند تا چه قواعدي را بايد رعايت كنيم تا توليد بصرفه باشد و بتواند در بازارهاي جهاني جائي باز كند.
ديگر مدت هاست كه بساط كارگر و كارفرما به عنوان تنها دو قطب متخاصم از جهان برچيده شده است و شاهد آن هم تعداد حركات واقعا كارگري در سطح جهان است. شايد تعداد شورش هاي خياباني سياه پوستان آمريكا عليه تبعيض نژادي بيشتر از حركات جهت دار كارگري باشد كه بدنبال احقاق حقوق خود بنا به تعريف سوسياليسم باشد، چرا كه اين حقوق قبلا با نمايندگان كارگران توافق شده و بصورت استاندارد تقريبا به همه جهان ديكته شده است. اين ها از مظاهر همان دهكده ي جهاني است كه روشي كلي و يكسان براي جهان تدوين مي شود و در هر كشور بنا به مقتضيات آن شاخ و برگ داده مي شود. و باز هم اين ها از اختلافات فاحش بين تفكر دموكراتيك و سوسياليستي است كه جازه مي دهد نظريه ها به هر شكل در درون خودش رشد كند، سعي مي كند آن را هضم و حلاجي كند و بعد از آن راه حلي را بيابد تا حداقل منافع همه ي طرف هاي درگير تامين شود. و اين از ضعف تئوري ماركسيستي بود كه نتوانست قابليت انعطاف كافي در مقابل تغييرات ايجاد شده از خود نشان دهد و آخر الامر به روش هاي پليسي براي حفظ خود متوسل شد. اين حكايت سر دراز دارد كه بد نيست به آن بيشتر پرداخته شود، ولي هر چه كه هست اين است كه تعاريف سوسياليستي ديريست كه حتي براي كارگران هم بازاري ندارد. اينك فقط فضاي باز گفتگو و آزادي در ارائه نظرات است كه شرط بقاء دموكراسي است، چه در جامعه و چه در كارخانه.

۴ اردیبهشت ۱۳۸۴

اين دردسر دائمي ارتباط به آن يكي!

مثل اين كه اين بار ناچارم از اين طرف به آن طرف لينك بدهم!
به هر حال بحث جديدي را در باب انتخابات شروع كرده ام كه بخش اولش را به نام "انتخابات، اصلاحات و ..." در پرشين بلاگ قرار داده ام. اميدوارم دوستان هم در اين بحث شركت كنند و ما را از نظراتشان بي نصيب نگذارند. همين و بس.

۵ فروردین ۱۳۸۴

محمد جواد طواف: مردی برای تمام فصول

"من بسياری از قالب هايم را شکستم، پوسته را پاره کردم، از خود بيرون آمدم، در درون چيزهايی که هميشه نقدشان می کردم، و خود را در سطحی بالاتر می ديدم رفتم، در بحران غوطه ور شدم!"

اگر دقت کرده باشید، نقد نویسی در این دفتر، سنتی داشت که تا کنون رعایت شده بود و آن استفاده نکردن از نام اصلی نویسنده و اصولا حذف نویسنده در نقدها بود، حتی اگر نام او را همه می دانستند. دلیلش را هم کم و بیش گفته ام؛ من معتقدم هویت نویسنده وبلاگ در این جا درست مثل خود این صفحه، یک هویت مجازی است و این هویت مجازی - هر چه که هست - بر من خواننده عرضه شده است، نه آن فردی که در خارج از این دنیا با ارتباطاتی اجتماعی جدا از وبلاگ نویسی برای خودش هویت یافته است و ای بسا با آن چه در این جا معرفی شده است تفاوت های فاحش داشته باشد.
در این بین، هویت بیرون از دنیای مجاز برخی از نویسندگان با دنیای داخل آن ها پیوندی ناگسستنی خورده و نمی توان حد و مرز مشخصی بین آن ها قائل شد. این دسته اغلب یا به حرفه نویسنده گی مشغولند و یا دستی از دور و نزدیک بر آتش مطبوعات دارند، شاید وبلاگ نویسی برای این دسته تجربه جدیدی از نوشتن باشد یا محل مناسبی برای ارتباط گیری یا تبلیغ. معروف ترهای این گروه شاید اسدالله امرائی؛ عباس معروفی؛ داریوش آشوری؛ منیرو روانی پور؛ رضا قاسمی؛ اسفندیار منفرد زاده؛ عطاءالله مهاجرانی؛ جمیله کدیور؛ محمد علی ابطحی و ... باشند.
ولی گروه معدودی هم هستند که به خاطر سر و صدای زیادی که به پا کرده اند اسم شان سر زبان ها افتاده است، یعنی به خاطر مطالب شان در وبلاگ دچار مشکلات اجتماعی شده اند. عجیب نیست اگر بگوئیم که این دسته غالبا سیاسی نویس هستند و به این دلیل که مطالب شان به دهان حکومتی ها خوش نیامده بازداشت؛ زندانی و یا محکوم شده اند. آنها خواه ناخواه نامشان سر زبان ها می افتد و از این دست وبلاگ شان هم از طریق نامشان شناخته می شود. مثل آرش سیگارچی؛ مدیار؛ مجتبی سمیعی نژاد و ....
ولی محمد جواد طواف ما همه این ها هست و هیچ کدامشان هم نیست! به همین دلیل من در این یک مورد خاص سنت شکنی کرده ام و او را بر وبلاگش مقدم دانستم. پیش از همه او و وبلاگش یک مرکز هستند، یک نقطه ثقل برای فهمیدن این که کدام وبلاگ به روز شده است و یک مرکز اطلاع رسانی تقریبا روزانه توسط انواع رسانه های موجود از قبیل پیام ها کوتاه با موبایل، نامه های کوتاه در مسنجر، اطلاعیه های مختلف در اورکات و گزاگ (قزاق، گتسگ یا هر چه دوست دارید) و حتی تلفن. کنار وبلاگ او بیش از چهار صد نام وبلاگ می توانید پیدا کنید و تا کنون من در هیچ وبلاگی جمع آوری این تعداد نام در یک جا را ندیده ام. این کارها ناخود اگاه یا آگاهانه آدم را به یک مرجع و مرکز اطلاعات تبدیل می کند و در کنارش مسئولیت آدم را سنگین تر می کند! ولی آیا او به مسئولیتی که خودش بر عهده خودش نهاده است آگاه است؟ اگر نگاه اجمالی به وبلاگ هائی از این دست بیاندازیم در خواهیم یافت که از علل اصلی تبدیل شدن چنان وبلاگ هائی به مرکز ثقل نگاه خوانندگان، اولا مدیریت مناسب و مسئولانه روی نوشته ها و اخباری است که به آن ها پرداخته شده است و ثانیا بها دادن به نظر افراد و پاسخ گوئی به آن ها در فرصت های مناسب است. از این دست شاید وبلاگ شبح و زیتون - با این تبصره که هر کدام در کلاس فکری و نوشتاری خودش جای خودش را دارد - بهترین نمونه باشند. در آن جا مهم نیست که شما با نظر آنها همراه هستید یا مخالف، مهم این است که نظری داده اید و به هر حال این نظر ارزش خود را دارد. اخبار ارائه شده در هر دو وبلاگ حتی المقدور صحیح انتخاب می شوند و حال نظر نویسنده ای چون شبح با گرایشات سیاسی خاص خودش چیست در درجه دوم اهمیت قرار دارد، به هر حال صفحه نظرات آنها محل بحث و جدل نظرهای مختلف، در زمینه موضوع مطرح شده یا بی ربط به آن، خواهد بود. شاید اگر این دو به لیست وبلاگ های مورد علاقه شان بیشتر بها می دادند و یا وبلاگ های بیشتری را مورد بررسی قرار می دادند مرجعیت شان تکمیل می شد! ولی واقعیت این است که برای رسیدن به چنین هدفی یک ستاد لازم است و با یک نفر انتظار بیش از این کم لطفی است. بگذریم.
"ما فردهايی شده ایم، جدا از هم، از کنار هم بی اعتنا عبور می کنيم، از کنار يك انسان! آنقدر سياهکاری در جامعه ما زياد شده است که به هم اعتماد نمی کنيم."
محمد جواد خان طواف را همه می شناسند. او و وبلاگش در چیزهائی اول اند که مهم ترین آنها تعداد وبلاگ های جابجا شده؛ تعداد لینک های کنار صفحه؛ تعداد پیغام های ارسالی در اینترنت است. به این ها می توانیم فراز و نشیب ها و جار و جنجال هائی که به نوعی با او و وبلاگش در ارتباط بوده را هم اضافه کنیم و آن وقت سیاهه ای خواهیم داشت که فراز و نشیب های روح جواد طواف را مثل نوار قلب رسم می کند. او و وبلاگش تقریبا یک نفرند.
او مثل من پرگو است و برعکس من اغلب به مسائل درونی خودش می پردازد، حتی وقتی یک مسئله اجتماعی را بیان می کند بیشتر از آن جهت که از این مسئله متاثر شده است به موضوع نگاه می کند تا آن را به عنوان یک مسئله اجتماعی تحلیل کند. این نکته نه به عنوان یک نقص، که به منزله یک خصیصه شخصی و نوشتاری قابل بررسی است. لحن بی پیرایه و روان او جای شکی برای خواننده نمی گذارد که در پشت این نوشته ها هیچ موضوع پیچیده ای پنهان نیست و این امر درک نوشته های او را سهل تر می کند و اگر خواننده احیانا دچار کج فهمی در مورد گوشه ای از مطالب او شده باشد؛ از ارائه توضیحات کافی به هر شکل ممکن ابائی ندارد حتی اگر این کار حوصله خواننده را سر ببرد.
"بايد شروع کنم، شروع از ساکن روان، .. بايد بگذارم ذهنم ساکن شود، می دانم راههای زيادی پيمودم و گاه اشتباهاتی مرتکب شده ام، می دانم، ولی از هر کدام توشه ای برگفته ام، هر انسانی آينه ای بود در روبروی من، تا مرا به خودم نشان دهد ..."
او همه جا خودش است، حدس می زنم حتی در برنامه های هفتگی کوه که دعوت نامه های آن را در پیام گیرهایمان می بینیم نیز بتوان جملات؛ تکیه کلام ها و لحن ملایم وبلاگش را در زیر و بم محاوره هایش یافت و این یکی از خصوصیات اوست. این "او" ی کنونی، تفاوت های قابل تشخیصی نسبت به "او" ی یک سال پیش یافته است که اگر چه هنوز به پختگی و تکامل لازم نرسیده است، ولی این نوید را می دهد که باید منتظر وقایع جدید تری باشیم، خصوصا اینکه در نوشته آخرش هم کمی به این موضوع پرداخته و نوید جابجائی را داده است.
با توجه به این که حرفه او علم ارتباطات است جای تعجب دارد که چرا تا کنون خودش را از قالب های دست و پا گیر دکان پرشین بلاگ خلاص نکرده و به یک سایت جدی تر منتقل نشده است؟ به نظر می رسد او همه امکانات لازم سخت افزاری و نرم افزاری برای این انتقال را در اختیار داشته باشد. آیا واهمه از دست دادن شمار خوانندگان او را از این کار منع می کند؟ جواب این سوال به نظر من منفی است چرا که هم اکنون هم به دلیل نا یکنواختی در رفتار و کم کاری های ناشی از افت و خیزهای روحی اش در جامعه وبلاگی طی شش ماهه گذشته، به اندازه کافی از بازدید کنند گان واقعی وبلاگش کم شده است که بتوانیم باور کنیم او اینک دغدغه اصلی اش تعداد بازدید کنند گان خانه اش نیست.
به هر تقدیر از نظر من افرادی مثل جواد، دیگر نباید مثل ما بچه دبیرستانی های عالم وبلاگ، از شیوه های شسته رفته و در عین حال دست و پا گیر فضاهای مجانی وبلاگ استفاده کنند و فکر می کنم دوستانی که چنین کرده اند دریافته اند که مزایای این جابجائی به معایب موقتی اش می ارزد. او باید مطمئن باشد که دیر یا زود خوانندگان دائمی اش او را خواهند یافت و - اگر حرف جدیدی برای گفتن داشته باشد - باز هم به یک مرکز اطلاع رسانی مفید مبدل خواهد شد. و ما منتظر آن روز خواهیم بود...

نقطه عطف:
یک بار روباهی که - متاسفانه - خودش را کشت از نوشته های یک آدم متوسط گر گرفت، چندی پیش که رفتم به او سری بزنم، تمام مطلب اش را خواندم بی آنکه پلک بزنم اش!. صرف نظر از زبان گاه تلخ اش که شاید از شرایط سخت این برهه از زندگی اش ریشه می گیرد، کلام شیوای او و نکته هائی که گاه و بیگاه در میان کلماتش رخ می نماید حکایت از رسیدن این میوه در آینده ای نزدیک دارد. باشد تا ثمره اش را با هم بچشیم.

۲۴ اسفند ۱۳۸۳

خبرهاي آخر سال

در اين اواخر سال كه همه مشغول خانه تكاني هستند، دو خبر از دوستان خوب وبلاگ نويس ناراحتم كرد. يكي قتل نفس روباهي بود بدست يك وبلاگ نويس ايراني! در حالي كه همين چندي پيش در انگلستان جار و جنجال بسيار در مجلس اش براه افتاده بود در حمايت از منع روباه كشي. قاتل كه مثل نمايش هاي تلويزيوني صحنه قتل را شرح مي دهد و آن را با چاشني ضرب المثل توجيه مي كند و حتي تصويري زيبا از نيم رخ مقتول - كه عين ماه شب چهاردهم مي درخشد - هم ضميمه پرونده اش كرده، توضيح قانع كننده اي در اين باره نمي دهد و فقط مي گويد او را مي كشم!
"روباه‌امو می‌كشم! آخه، طاقت احتضارشو ندارم."
اين جمله مرا به ياد يكي از شعرهاي شاملو مي اندازد، او هم روزي با آب و تاب فراوان قتل خودش را بدست خودش شرح مي دهد و باور دارد اين "من" مقتول ديگر نمي تواند وجود داشته باشد. در يكي از برنامه هاي راز بقا يك بار حشره اي را نمايش مي داد كه فرزندانش با خوردن درون مادر رشد مي كردند و در نهايت با جويدن و پاره كردن پوسته تهي مادر به طبيعت وارد مي شدند. اين نوع حضور، ديگر شبيه حضور مارهاي خوش خط و خال از درون پوسته كهنه شان نيست! اين حضوري است كه عدم بقاء ديگري را طلب كرده است و تفاوت در همين است. در وبلاگ هم هردو نوع و حتي انواع ديگر حضور واقع مي شود. نگاه كنيد به دور و اطرافتان آنها را خواهيد يافت. يك نفر بي سر و صدا مي رود و ديگر از آن خبري نمي شنويد. فقط مي بينيد كه مدتهاست يك صفحه ثابت بدون نو شدن جلوي چشم تان ظاهر مي شود. يكي ديگر هم مي رود ولي از جاي ديگري سر بر مي آورد، نه مي گويد رفته و نه مي گويد آمده؛ بعدها شايد از گوشه و كنار نوشته هايش دريابيد كه اين يكي همان قبلي بوده است. يكي هم با اعلام رسمي نبودش را مي گويد؛ شايد به اين دليل كه خوانندگانش ديگر منتظرش نمانند و بروند پي كارشان.
اين يك قلم اما كمي فرق دارد! او دارد قتل يك وبلاگ را اعلام مي كند آن هم بدست خودش. اگر اين قتل عمد از نوع شاملوئي باشد كه جاي تبريك دير يا زود خواهد داشت و بايد منتظر زايشي باشيم مبارك. شايد اين قالب كه داشتنش با دردسرها و از دست دادن هاي بيروني و دروني فراوان همراه بوده ديگر برازنده آن قامت نويني كه پس پشت نگاشته هاي كوتاه و بلند پنهان شده است نبوده و شايد با به ته رسيدن جام اين سال پر دردسر و بي فروغ او را بر آن داشته تا آوازي نو را ساز كند و فضاي دل و سال را با هم بگرداند و ... شايدهاي بسيار ديگر كه تا وجود شواهد و مستندات كافي، كشف چنين جرم هولناكي را مانع مي شود.
ن مي خواهم (ژان والژان) تو باشم
كلمه نيم رخ هميشه مرا به ياد وبلاگ نويسي پر از عكس هاي نيم رخ مي اندازد. او هم كه ناگهان همه را در حيرت آخرين نوشته ي مثل هميشه بسيار كوتاهش گذاشت و رفت، با توضيحي نيم خطي اعلام به ترك همه كرد. اينكه چرا و چگونه خودش را ژان والژان مي بيند شايد چندان قابل درك نباشد ولي در اينكه نويسنده اي با پشتكار قرار است از ميان دوستان وبلاگ نويس برود براي همه مهم است، مخصوصا او كه با لطافت نوشته هاي عاشقانه اش روح سرزمين مجاز را گاه به گاه تازه مي كرد و خواننده را از سر و صدا و مشكلات روزانه به درون جويباري پر از لطافت و عشق مي انداخت. اين نوع رفتن و ترك كردن دقيقا مثل گذاشتن نقطه در انتهاي يك جمله است. اينكه آيا اين جمله كتابي را پايان مي دهد يا نامه اي را تمام مي كند يا پايان وصيت نامه رو به احتضاري است، مشخص نيست. من و شما فقط به نقطه آخرش رسيده ايم، ولو اينكه تمام آرشيو نوشته هايش را يك بار ديگر مرور كنيم مطلب جديد تري دستگيرمان نخواهد شد.
همين اواخر بود كه سالگرد اولين سال اين وبلاگ گذشت و جمله اي در آن بود كه هنوز براي من جاي سوال باقي گذاشته است و توضيحي هم نيافتم. در يازدهم اسفند متني را براي يك سالگي وبلاگش در معرض ديد همگان قرار مي دهد كه درست يك سال پيش با همان شروع كرده بود. يك جمله كه اعلام خداحافظي دائمي از ايران و دعوت ديدار در خيابان هالبروك را مي رساند. جالب اينجاست كه نگارنده در صفحه نظراتش به نوعي ميرساند از اينكه ديگران معناي اين اشاره يا جمله را در نيافته اند ناخرسند است. من هنوز هم درمعناي اين اشاره مانده ام و اينكه اصلا آيا بايد خواننده اي چون من به راز آن اشاره پي ببرد يا نه هم خود برايم جاي سوال دارد. از طرف ديگر در همان حوالي شمارش معكوسي انجام شده است كه به همان روز تولد وبلا ختم مي شود. اين هم حتما نشانه اي است كه بايد براي صاحب نشان معنادار باشد و من ... شرمنده!
به هر حال هر چه كه هست اين نقطه پايان درد آور است ولو آن را يك ژان والژان عاشق پيشه بخاطر عشق هميشگي اش انجام دهد.
راستي! ژان والژان كه هيچوقت ازدواج نكرد!

۱۷ اسفند ۱۳۸۳

كانال هاي ارتباطي وبلاگ نويسان

خب، اين طور كه معلوم است وبلاگ زيتون فعلا تعطيل شده! اينكه چرا و چگونه و اينكه آيا خودش موقتاچنين كرده يا لطف دوستان شامل حالش شده من اطلاعي ندارم و اميدوارم از اين طريق دوستاني كه اطلاعات بيشتري دارند خبرمان كنند.
از طرف ديگر دلمان را به سايت جديد گزگ www.gazzag.com خوش شده بود و داشتيم تازه به آن آب و رنگ مي داديم و از دوستان دعوت مي كرديم به ما ملحق شوند كه آن هم به بيماري واگير دار فيلتراسيون دچار شد. اين هم از مزاياي كار فرهنگي است. آنچه مرا جلب سايت هائي شبيه اوركات يا گزگ مي كند در واقع وجود يك مركز اطلاعاتي و دسترسي به دوستان وبلاگ نويس است كه از طريق آن با پيام هاي كوتاه از احوال يكديگر روزانه با خبر مي شديم. مثلا به روز شدن و نوشتن مقاله اي جديد توسط هر يك از دوستان در پيام ها اعلام مي شد و بيننده مي توانست هر كدام را كه مي خواهد براي مطالعه انتخاب كند. از اين طريق بينندگان وبلاگ ها براحتي از هم با خبر بودند.
آنچه كه واضح است دست اندر كاران عرصه ارتباطات اينترنتي به هر دليل خود خواسته يا اجباري نظر كاملا مخالفي دارند و نيت كرده اند به هر شكل و راهي كه شده همه مسيرهاي اينچنيني را مسدود كنند و فكر هم نمي كنم جامعه وبلاگي بتواند توسط روش هاي ايذائي و توماري و انواع پتيشن ها به نتيجه مطلوب برسد.
از مقدمات بالا كه بگذريم فكر مي كنم بايد بدنبال راهي باشبم تا آن ارتباطات را - به هر شكلي كه مي توان ايجادش كرد - حفظ كنيم. فكر مي كنم در شرايط موجود يك ضرورت است و به همين دليل به دنبال روشي هستم تا اين ارتباط را برقرار كنم. مثلا يكي از راه ها مي تواند عضويت در گروه هائي مانند Yahoo group باشد كه معمولا همه يك اشتراك از ياهو را دارند و احتمال مسدود كردنش هم بعيد مي نمايد. ولي دردسر وارد شدن به آن و مشگلات جانبي آن از قبيل انواع هرز نامه ها يا ارسال مطالب تكراري به دفعات و ... كه گريبانمان را در اوركات هم گرفته بود، اين راه را كمي كمرنگ مي كند. يا به عنوان مثال كاري كه جواد طواف در وبلاگش بنام وحي شبانه انجام داده كه حدود سيصد وبلاگ را از طريق Blogrolling لينك داده و مي شود به روز شدنشان را فهميد.
همه اين ها جاي آن فضائي را نمي گيرد كه هر وبلاگ نويس بشود در آن ثبت نام كند و بتواند پيامي كوتاه براي همه بگذارد و يا از نوشته جديدش همه را با خبر كند و ...
من بدنبال آن راهم! هر كس مي داند راهنمائيم كند يا كمكم كند به نتيجه اي اجرائي برسيم.
كاسپين بلاگ هم كه مدتي است به جمع سرويس دهنده هاي وبلاگ اضافه شده است و دارد سر و شكل خوبي به خودش مي گيرد - البته به استثناء قالب هايش كه هنوز چندان متنوع و دلچسب نيستند - ولي لمكانات جديدي را اضافه كرده است كه شايد در نگاهي خريدارانه كار را راحت تر كرده باشد. بد نيست سري بزنيد و نگاهي بكنيد.

۱۴ بهمن ۱۳۸۳

پای استدلالیون چوبین بود

"اسناد تاريخی مانند سنگ هائی هستند که در يک منطقه مسطح مشاهده می شوند، اين سنگ ها در اين مناطق به وجود نيآمدند و متعلق به کوهستانی اند که ما از آن اطلاعی نداريم . تاريخ واقعی اين کوهستان نا معلوم است و نه سنگ های پراکنده در دشت که تاريخ نويس به آنها استناد می کند. "
تاریخ موضوعی است که همواره در معرض سوء استفاده قرار می گیرد. این سوء استفاده کم و بیش از حال آغاز می شود و بعد در گستره زمان به شکلی گاه وقیحانه قلب، و به چیزی تبدیل می شود که نه تنها مشابه واقعیت نیست بل دیگر حتی نمی توان رد واقعیت را در آن پیدا کرد. آن وقت باید از گوشه و کنار نوشته های مانده از آن تاریخ؛ در بین نامه های عاشقانه رد و بدل شده میان دو نفر نا مشخص و یا نوشته های مورخی در کشورهای دیگر بدنبال واقعیتی گشت که می توانست برای آیندگان حکم جواهر که حتی به منزله زندگی باشد. آن وقت همه جا پر است از اینکه از پیشینیان باید درس گرفت و چه و چه.
در این میان برای تاریخ شناسان و مورخین آنچه بیش از هر چیز حائز اهمیت می شود، روش تحقیق در تاریخ و آفات آن است؛ معیارهائی که می تواند در جدا کردن سره از ناسره مفید بلکه تعیین کننده باشد. تا آنجا که من می دانم راه های مختلف و کلاسه شده ای برای این کار تعریف شده است که مهمترین آن یافتن تاریخ نگاران یا نویسندگان مستقل از حکومت وقت است که در آن زمان زندگی می کرده اند. آنها می توانند نقش سنگ محک را در ارزیابی مورخین حرفه ای بازی کنند که معمولا در دستگاه حکومت جیره خواری می کنند و لاجرم باید مطابق میل حاکم وقت بنگارند.این ماجرا همیشه مرا به یاد شعر معروف اخوان می اندازد که وصف تاریخ و تاریخ نگاری را با " این دبیر گیج و گول و کوردل تاریخ" آغاز می کند و این موضوع بیش از هر چیز اهمیت هنرمند و عالم مستقل را معنا می دهد.
از سوی دیگر فقدان مرکز اطلاعاتی سالم در جامعه که همشهریان به آن اتکا و اعتماد کنند در اولین عکس العمل غریزی؛ جامعه را به سمت ترویج شایعه می کشاند که خود منشاء هزاران بیماری اجتماعی مختلف است که اگر چه در کوتاه مدت مقصود حاکمان وقت را برآورده می سازد ولی در دراز مدت چون آفتی به جان حکومت هم افتاده و آن را از درون فاسد می کند. آنگاه که شایعه ای آغاز به ترویج می شود، از آنجا که مروج آن نسبت به آنچه می پراکند مسئولیتی ندارد، آگاهانه یا ناخودآگاه امیال و اغراض شخصی خود را با موضوع اصلی - که معیاری برای تعیین صحت و سقم آن در دست نیست - ترکیب می کند و به خورد اذهان آماده و نه چندان سالم شنونده می دهد تا آنها نیز به نوبه و میل خود حذف و اضافات کافی را در آن اعمال کنند و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل. اینجاست که شایعه بجای رساندن اخبار و اطلاعات متقن و صحیح، شنونده را به ورطه ای می کشاند که علاوه بر تلنگر به کاستی ها و عقده های او؛ مغز و فکر او را درگیر موضوعی می کند که فرسنگ ها با واقعیت فاصله دارد. مثال بارز برای مسن ترها شب نامه ها و خبرنامه هائی است که در سال های 55 تا 57 از افراد و گروه های نا مشخص و گاها شناخته شده بر در و دیوار خیابان ها و مخصوصا خیابان انقلاب فعلی نصب می شد یا به خانه ها سرازیر می شد. و برای جوان ترها ماجرای هیجدهم تیر و آمار کشته ها که کم کم داشت سر به فلک می کشید تا انجا که مقام های قابل اعتماد تر پا به میدان گذاشتند و رقم واقعی را اعلام کردند.
پس از ورود به عالم مدرن و تغییر تعریف ارتباطات، و گسترش اسباب ارتباط جمعی تا آنجا که مصرف کننده بتواند آنچه را که مایل است ببیند و بخواند، این حربه قدرتمند از حاکمان تا حدودی گرفته شد و اکنون به روش های مختلف که تقریبا در دسترس عموم قرار گرفته است یا خواهد گرفت اطلاعات در حجمی بسیار وسیع در اختیار طالبان آن قرار می گیرد. و البته بگذریم از آفات همین ابزار و تاسیسات که خود مثنوی هفتاد من کاغذ است. ولی آنچه محرز است حضور متکثر مراجع اطلاعاتی است که محض رقابت هم که شده باید با حساسیت بیشتری نسبت به اطلاعاتی که در معرض نگاه و نقد خوانندگان قرار می دهند اقدام کنند. خصوصا اینکه اگر در گذشته ای نه چندان دور - پیش از عصر انفجار اطلاعات - فقط صاحبنظران و منقدان حرفه ای بودند که به خود جرات می دادند تا یک کالای فرهنگی را به نقد بنشینند؛ اینک نظریه ای خود را بر همه صاحبان فکر تحمیل کرده است که هر خواننده و بیننده ای را یک "منقد خاموش" می شناسد و این منقد خاموش کاری نمی کند جز اینکه اعتماد خود را از مرجع اطلاعات سلب می کند! یعنی آن را نمی خواند. یعنی آمار متقاضیان و بینندگان آن مرکز اطلاعاتی کاهش پیدا می کند؛ می افتد. یعنی سهام آن شرکت در بازار سهام کاهش پیدا می کند و... و در آخر یعنی یک فاجعه! به یاد بیاورید که شبکه الجزیره با پخش سخنرانی های گروه طالبان و بن لادن چه سر و صدائی به پا کرد و چگونه اعتبار خود را در نگاه جهانی بالا برد.
از مراکز و شبکه های اخبار و اطلاعاتی که بگذریم، به سطحی از گسترش و توزیع اطلاعات می رسیم که از جنبه عمومی بودنشان تنه به تنه روش هائی از نوع شایعه می زنند. شاید بتوان به نوعی آنها را مدرن شده همان شایعات با خواص و مشخصه های جدید دانست. یکی از آنها همین وبلاگ خودمان است که می شود نمونه های متعدد و متنوع آن را با کمی وقت گذاشتن و گشت و گذار فارغ از هدف و مقصود یافت، ولی یافتن مرکز اطلاعاتی که بتواند اخبار و اطلاعات بدون غرض و مطمئن را در اختیارتان بگذارد چندان کار ساده ای نخواهد بود.
همه این ها را گفتم چون این بار می خواهم به سراغ وبلاگی بروم که بار مسئولیت سنگینی را بر دوش خود گذاشته است. او موضوعات تاریخی، اجتماعی و سیاسی را - تا آنجا که سواد من قد می دهد - از منابع و مراجع معتبر گرد آوری می کند و در اختیار خواننده قرار می دهد و اگر دیروز نظریه هانتینگتون و فوکویاما را معرفی کرده و پریروزش را در نقد عقل محض و یا فلسفه هگلی گذرانده، احتمالا امروزش را در تب و تاب تعریف انقلاب بدون انقلابیون و جامعه مدرن و پست مدرن سر می کند و خدا چه می داند شاید فردا روزی به نقد یک فیلم، داستان ایرانی و یا یک مقاله اجتماعی بپردازد. این کار صرفنظر از فرصت و دقت کافی برای جمع آوری اطلاعات و خلاصه کردن آنها، نیاز به نگاهی کلی و جامع به موضوعات فلسفی و اجتماعی دارد که مسلما از هر اهل مطالعه ای ساخته نیست. من به همه دوستان پیشنهاد می کنم که حتما به آرشیو مطالب این وبلاگ سر بزنید و یقین دارم حتما بیش از یکی دو مطلب مورد توجه و سلیقه خودشان را خواهند یافت. من تعریفی از انواع روشنفکر در همین وبلاگ در تاریخ بیست و نه آذر هشتاد و دو یافتم که صرفنظر از اینکه چقدر معتبر است ولی نمونه های بسیار مشهود انواع آنها را میتوان براحتی در همین دنیای وبلاگی خودمان یافت. ولی شاید در مورد مذمت از مارکسیسم یا لنینیسم کمی یک جانبه به قاضی رفته باشد. به هر حال نباید فراموش کنیم این درس تاریخی را که ایدئولوژی می تواند اقبال عامه بیابد که در زمان خود پیشرو بوده باشد و این مطلب در مورد مارکسیسم و لنینیسم بعد از آن نیز صادق است. احتمالا اگر صفحات تاریخ را بار دیگر ورق بزنیم حتما نکات مثبتی نیز از لنین و لنینیسم در زمان فروپاشی امپراطوری روسیه خواهیم یافت که شاید اگر بخواهیم بی غرضانه از تاریخ صحبت کنیم، از آنها نیز کم و بیش باید حرفی به میان می آمد. همین موضوع عینا در مورد انقلاب ایران هم تکرار شده، آنجا که درتاریخ بیست و چهارم فروردین تیتر بازگشت به تاریخ را می زند و دسته بندی خاصی از برخورد با تاریخ را ارائه می دهد نیز گوشه ای به انقلاب ایران و مذهب می زند که چندان هم با واقعیات تاریخی سازگار نیستند.
"تاریخ را می شود با یک پارچه (بافت) مقایسه کرد که گره ها در این بافت توسط رشته های مختلف با یک دیگر در ارتباط اند ، واقعه های تاریخی گره ها هستند و اتصال مابین گره ها را تاریخ دان توسط رشته ها بر قرار میکند"
به هر صورت در کنار اطلاعات مفیدی که در این وبلاگ در سطحی وسیع در دسترس قرار دارد؛ ممکن است گهگاه نکاتی ریز و باریک نیز به چشم بخورد که به نظر می رسد استنتاج و برداشت شخصی از آن موضوعات باشد. این موضوع آنجائی دارای اهمیت می شود که خواننده پس از اخت شدن با اطلاعات مفید موجود در این خانه دیگر سپر انتقادی خود را کنار گذاشته و ذهن خود را تسلیم بي چون و چراي نوشته های آنجا می کند. حال اگر در این بین نکات و ظرایفی وجود داشته باشد که ناخودآگاه ذهن خواننده را منحرف کند، باید پذیرفت که صداقت اطلاع رسانی خدشه دار شده است. و آن موقع باید به من خواننده حق داد که بعد از چند تجربه ناموفق با دیده شک به مطالب نگاه کنم ...
این ها را گفتم نه از این بابت که در مورد این وبلاگ سرشار از اطلاعات مفید به این نتیجه رسیده باشم. فقط از این نظر که دوست پرکار ما و بقیه دوستان که زحمت گرد آوری مطالب را به خودشان می دهند بدانند که وقتی کسب اطلاع از یک منبع حائز اهمیت است که به آن منبع خبر بشود اعتماد کرد. نمونه بارز آن را می توانید در نوشته قبلی وبلاگ زیتون مشاهده کنید که ارائه آمارهای من در آوردی چقدر می تواند باعث شبهه و کاهش اعتماد شود ( ای کاش زیتون عزیز واقعا ابزاری را در اختیار داشت تا بفهمد با همین کار چقدر ضریب اعتماد پذیری خوانندگان را در مورد نوشته هایش پائین آورده ).
"بگذار متحد ، گروه ، زياد و توده شويم، ايده آل ها و آرمان های انسانی را دنبال و آن ها در سطح جامعه استوار نمائيم ، اما هر کجا که افراد به گروه و توده تبديل شدند آرمان ها و ايده آل ها از بين رفتند."(پنجم خرداد هشتاد و سه)
در عین حال این حق هر عضو این شهر ولنگ و واز وبلاگستان است که نظر خود را بدون هیچ پرده پوشی بگوید و هیچکس نباید منکر این حق مسلم باشد. اینجا فقط می ماند که چگونه نظرات شخصی را از مطالب استخراج شده از منابع معتبر یا غیر معتبرجدا کنیم تا این شبهه برای خواننده چون من نا آگاه پیش نیاید که فلان نظریه در مورد انقلاب از نویسنده وبلاگ است و بخواهم آن را به نقد بنشینم و یا برعکس. درج مراجع - که در بیشتر موارد انجام شده است - روش مناسبی برای ایجاد تمایز است ولی در مواردی من نفهمیدم که موضوعی را به عنوان نظريه نویسنده باید بپذیرم یا یک حکم تاریخی است و یا از منبعی خاص آورده شده است. در این مورد رجوعتان می دهم به نوشته با نام عید کریسمس که تاریخ نهم دیماه را دارد. در جائی اشاره می کند که استنباط مسیحیان و یهودیان در مورد خدا در ادامه یکدیگر است. البته این موضوع قابل درک است که این دو مذهب به هر حال در ادامه هم و در توالي تاریخی هم قرار دارند ولی در این مورد آنچه که بدنبال می آید نه توجیهی و نه توضیحی بر این ادعاست. در نتیجه برای خواننده وجه مقایسه و نتیجه گیری باقی نمی ماند.
با همه آنچه گفته شد من این وبلاگ را به عنوان وبلاگی که به معنای واقعی سرشار از مطالب و نکات متنوع و خواندنی می باشد شناخته ام و باور دارم در پشت این صفحه خردلی فردی مطلع و آگاه قرار دارد که با دلسوزی و دقت مطالب را در جهان مجاز منتشر می کند. باشد كه دوستاني چنين آگاه و فعال سرزمين وبلاگستان را سرشار از معرفت و شعور كنند. آمين.

۲۷ دی ۱۳۸۳

فیلترینگ در مقام موجی جدید

اینجا را الحمدلله هنوز فیلتر نکرده اند!
تعجب نکنید! وقتی دیدم که مثلا وبلاگ پینک فیلم و من و تنهائی بوسیله گروهی از کارت های اینترنت فیلتر شوند، برایم چندان تعجبی نداشت که بالاخره ما را هم مورد التفات قرار بدهند. این ماجرا چیست و چرا اتفاق افتاده بماند تا بهتر به نتیجه برسیم.
تا بعد

۱۱ دی ۱۳۸۳

خلیج فارس، همان ایران است

کدام حرف؛ کدام سخن؛ کدام تومار و کدامین کار می تواند چنین تاثیر گذار باشد که این آه آتشین سینه هر ایرانی را به بازی آتش می کشد! براستی کدام سخن و کدام عمل؟
خلیج فارس، همان ایران است
این بیشه، که من بادبادک بازی را در آن آموختم و با یاس های سفید، قاب برای ذهنم درست کردم و در خردسالی خرد را از آن آموختم و با ماهی هایش، گربه های شهر و محله را غلغلک دادم و با باران هایش، به خلسه آسمانی رفتم و قلب ها را با مثنوی شست و شو دادم، طبیعت آن، سایه روشن انرژی برتر این جهان است و آوازهای موسیقی اش همیشه باستانی است، سرزمینی که شرقی ترین و غربی ترین چشم های زمین را دارد، و دوره گردهایش همه آزادند و لهجه ها و گویش هایش پر از ترافیک لبخند و همحسی است و درخت هایش پر از گنجشک های تکلم است، و خدا انسان هائی را در این طبیعت به دنیا آورد که چهار چشمی مواظب علم اند که خودشان را پی در پی تجربه کنند، و اسم زیبایش ایران است. این منطقه که پرندگان روزگاری به آن کوچ می کردند و زمستان خود را درآن می گذراندندو خون نیایش در کوچه هایش جاری بود و انسان از حیرت، پر از شعر می شد و آدم هایش همه شاعر بودند و هر تابلوی نقاش هایش، هزار پرنده به تصویر می کشید و اسب هایش دلخوش به همین تصاویر بودند و مردمانش هر موقع دلشان می گرفت، شاهنامه می خواندند و اشک می ریختند و پهلو به پهلو، قربان صدقه هم می رفتند و دلشان در دماوند و زاگرس می ترکید و ابرهایشان در بهار بغض می کردند و می باریدند و مردمان را به ستایش و عبادت وا می داشتند، اسمش ایران بزرگ است، سرزمینی که اصالت، هویت، ماهیت و اعتبارش به اندیشمندانش بود، و این شد که تمام چشم آبی ها را به حسادت وا داشت، سرزمینی پر از عناصر چهارگانه که هر فصلش تابلوئی بزرگ از طبیعت جهان است، پادشاهانی پر از جاهلیت و نفسانیت بر آن حاکم شدند که به عقده هایشان می اندیشیدندو نوک پیکان ذهنشان جنسیت بود، بالاخره روزگاری نشستند و تصمیم گرفتند که منظومه ذهنی مردمان این سرزمین را عوض کنند، که گوئی کردند، اول نبض ما گرفتند و دیدند ما مردمانی مهر طلب هستیم، که بزرگ ترین سرمایه مان احساس و دل است، که زود برای بیگانگان غش می کنیم و فهمیدند که ما مردمان مهربان و خوبی هستیم و می توانند تمام سرخوردگی های اقتصادی و روانی شان را جبران کنند. اینان ایده ای را رواج دادند که آن تزریق اصل بازگشت بود؛ گفتند اگر این آدمیان فقط در دیروزشان اطراق کنند و در وصف دیروز بنشینند و شعر بسرایند و شخصیت پرستی کنند، مشکل آنان همه حل خواهد شد. و ما شدیم مردمانی که به آینده نگاه نکردیم و در حالمان تنگی نفس گرفتیم و شعرهایمان در تجسم استخوان بندی و عزلت نشینی در کمر معشوقه ماند و شد یک ادبیات منفعل و منقل نشین، و موسیقی مان که نماد روحیه زندگی مردم است را سختی دادند که همه اش سوز باشد و آه، و به جای رستم و اسفندیار به شخصیت پردازی شعبان بی مخ و اسمال تیغ زن پرداختند و احساست مردم را آن قدر زخمی کردند که لبخند اندیشه را در پستوی خانه شان تجربه کنند و آن قدر به پیشانی شان انگ سیاسی زدند که همسایه از همسایه ترسید و کتیبه های خاطرات و تاریخ آنان به قفس موزه های خود بردند و آدرس تاریخی این مردم را در یک بازی گرگم به هواعوض کرند و پادشاهان در توهم بازی دخترکان و دوشیزگان حرمسرای خود، آدامس بادکنکی می ترکاندند و نمی دانستند رویاهایشان را به غارت می برند و نفهمیدند در هندسه تمدن جزء سرآمدان هستند و تمام چشم ها و زبان های متحرک را به حراج گذاشتند و با تیغ، تمام گیسوان را بریدند و این شد که آنها تعداد دانشگاه هایشان زیاد شد و ما زندان هایمان.
اما امروز، جنازه های رویاها و آرزوهای ملی ام در دستانم باد کرده است و امواج عصبانیت تاریخی برمن باریدن گرفته است و خرافات، این افعی تاریخی در جامعه من و تو پرسه می زند و توهمات رنگارنگ را بین مردم تقسیم بندی می کند و نمی گذارد هیچ فردی به خودش نزدیک بشود و سراسر زندگیمان شده است ناله هائی که پی در پی از نهادمان بر می آید و تحمل گرسنگی هائی که تفسیر زندگی می شود و فقر که با آب و رنگ قاطی می شود و به اسم زندگی به مردم فروخته می شود.
ایران از کفتارهای خودمانی ای رنج می برد که به زاد و ولد مشغولند و هر کس ایران را ستایش کند او را ابلیسی می خوانند. گاهی فکر می کنم برای بدست آوردن شناسنامه تاریخی خودمان بایستی مردمان را تاریخ درمانی کرد نه آنچنانکه در دیروزهایمان متوقف شویم و به ستایش و پرستش مشغول شویم، بلکه بدانیم کیستیم تا در سایه تسلیم و بی هویتی روزگار خویش نمانیم. اگر از نگاه تنگ نظرانه خودمانی ها بگذریم، گرگ ها و روباه ها پشت دیوار آبی و خاکی ما پرسه می زنند، شیخ نشین ها هم که با دلارهای نفتی نبضشان می تپد و اعتماد به نفسشان بالا و پائین می رود و امروزه کاری ندارند بجز اجاره کردن دختران همسایه، از فرط بیکاری برای سرزمین ما کرکری می خوانند، درست است که ما از لحاظ شهر نشینی و رفاه از آنان عقب تریم، ولی ایران هوشمند، اگر بگذارند و نیازارندش، هیچگاه در این رکود نخواهد ماند. روزی نزدیک خواهد رسید که ما از باران و آب بر آنان نازل شویم و در کنار ستاره هایشان ماه تابان شویم و آسمان را از آن خود بسازیم و این بستگی دارد به اینکه در جامعه عقلانیت، کارت حضور بزنیم. امروز اگر سخن ما خاموش است، از زوزه خودمانی و ناخودمانی واهمه داریم وگرنه ایرانی رعد و برقی است که سیل روان می سازد و در تاریخ دیده ایم که چطور ما برای شمشیرها، گردن کشیده ایم. امروز خلیج فارس حوضچه ایست که روان من درآن پاشویه می کند و اطلسی است ماهی رنگ که نشانگان تاریخی ایرانی هاست و خیلی ها، آوازهای کودکی هایشان از همان تنگه و خلیج پا گرفته است و بگذریم که نشریه ای با دلارهای با نشان شمشیر می کشد و احساسات ما را کلنگ می زند و آدرس آن را عوض می کند، او خلیج را چه فارس بنامد چه ننامد، چه خواننده ای ترانه آن را بخواند یا نخواند، خلیج هزار نشانگان فارسی دارد و صبح ها انرژی هستی با نام پارس در آن طلوع می کند و ...
ایران همیشه بزرگ باد.
بدرود
( سرمقاله مجله روان شناسی جامعه؛ نوشته علی شمیسا، شماره 18، سال دوم دیماه هشتاد و سه )

۶ دی ۱۳۸۳

باور باید کرد ...

این بار باور باید کرد شکست را! بی تعارف هر چه کردم کارهایم را سر و سامانی بدهم و به این وبلاگ هم برسم نشد که نشد. آن صفر نوشتار در آن طرف به اندازه کافی وقت می برد که به این یکی نرسم حتی اگر مطالب را آماده کرده باشم. خب، این هم خودش گوشه ای از سرنوشت این انسان های سنتی و مدرن است. من البته تلاشم را برای ادامه بحث از جانبی دیگر باز خواهم کرد و سعی می کنم این بار بیشتر با ذائقه خوانندگان جور باشد - به نظر می رسد این دست از مطالب خواننگان پرشمار در این دنیا ندارد -. خوشحال می شوم کمک دوستان راه را بهتر برای من روشن کند تا ببینیم چگونه شروع کنیم و چه مبحثی را به بحث بگذاریم. موافقید؟ من منتظر می مانم.